حتّى اذاً أصبحنا نظرتُ إليه فاذاً رجل ناحل كالشنّ المحترق ، فقلتُ : يرحمك اللَّهَ تقول مثل هذا الكلام ، فقال : دَعنى ، فقد كان لى قلب فقدتُه . ثمّ أنشأ يقول :
هنگامى كه در شب در كوههاى بيت المقدّس مىگذشتم صداى اندوهناك و گريهى بلندى را شنيدم در حالى كه مىگفت : واى از وحشت بعد از انس خود ، واى از دورى از وطنمان ، واى از فقر بعد از بىنيازيمان ، واى از ذلّت بعد از عزّت مان . صدا را دنبال كردم تا نزديكش شدم و همواره با گريهى او گريه مىكردم تا اين كه صبح كرديم ، او را ديدم كه مردى لاغر مانند مشك سوخته مىماند به او گفتم :
خدا تو را رحمت كند ، چنين سخنى مىگويى ، گفت : مرا رها كن ، برايم قلبى بود كه از دست دادمش . سپس اين شعر را خواند :
قد كان لى قلب أعيش به * بين الهوى فرماه الحبّ فاحترقا
برايم قلبى بود كه با آن زندگى مىكردم ، بين هواها ، پس تير محبت به آن
خورد و سوخت .
« فقلتُ له : لمَ تشتكى ألم البلاء و أنتَ تنتحل المحبّة ؛ إنّ المحبّ هو الصّبور على البلاء لمن أحبّه ، حبّ الإله هو السّرور معه الشفاء لكلّ كربة . »
به او گفتم : چرا از درد بلا شكايت مىكنى و حال آن كه داراى محبتى ، زيرا محبّ صبور بر بلا است نسبت به آن كه محبتش دارد ، محبت خداوند سرور است و هر ناراحتى را شفا مىدهد . « 1 »
( 3779 ) ولى مجهول
محمد بن منكدر - متوفى به سال 130 - ملاقات خود را با يكى از صلحا ذكر مىكند كه شرح آن در ترجمه وى آمده است . « 2 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ذوالنّون .
( 2 ) . ر . ك : شرح حال منكدر .