تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
عاشق گل دروغ مىگويد * كه تحمل نمىكند خارش كاش با دل هزار جان بودى * تا فدا كردمى به ديدارش كس به آرام جان ما نرسد * كه نه اول به جان رسد كارش اگر لذت ترك لذت بدانى * دگر لذت نفس لذت ندانى سفرهاى عِلْوى كند مرغ جانت * گر از چنبر آز بازش رهانى تو اين صورت خود چنان مىپرستى * كه تا زنده‌اى ره به معنى ندانى گر از باغ انست گياهى برآيد * گياهت نمايد گل بوستانى دريغ آيدت هر دو عالم خريدن * اگر قدر نقدى كه دانى بدانى همين حاصلت باشد از عمر باقى * اگر هم چنين‌اش به آخر رسانى چنان مىروى ساكن و خواب در سر * كه مىترسم از كاروان باز مانى وصيت همين است جان برادر * كه اوقات ، ضايع مكن تا توانى چو در ميدان عشق افتادى اى دل * ببايد بودنت سرگشته چون گوى دلا در عاشقى مىسوز و مىساز * تنا گر طالبى مىپرس و مىپوى در اين ره جان بده يا ترك ما گير * برين در سر بنه يا غير ما جوى « 1 »

( 3576 ) مضاء ابن عيسى شامى « 2 »

از اهل معرفت و عاملين ، صاحب حبّ و خوف از پروردگار است . احمد بن ابىالحوارى - متوفى به سال 230 - از وى حديث نقل مىكند .
هامش
( 1 ) . رياض العارفين ، ص 133 ؛ رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شماره‌ى 573 . ( 2 ) . شامى : منسوب به شام كه در اصطلاح قديم علاوه بر سوريّه شامل اردن و فلسطين نيز بوده است .