عاشق گل دروغ مىگويد * كه تحمل نمىكند خارش
كاش با دل هزار جان بودى * تا فدا كردمى به ديدارش
كس به آرام جان ما نرسد * كه نه اول به جان رسد كارش
اگر لذت ترك لذت بدانى * دگر لذت نفس لذت ندانى
سفرهاى عِلْوى كند مرغ جانت * گر از چنبر آز بازش رهانى
تو اين صورت خود چنان مىپرستى * كه تا زندهاى ره به معنى ندانى
گر از باغ انست گياهى برآيد * گياهت نمايد گل بوستانى
دريغ آيدت هر دو عالم خريدن * اگر قدر نقدى كه دانى بدانى
همين حاصلت باشد از عمر باقى * اگر هم چنيناش به آخر رسانى
چنان مىروى ساكن و خواب در سر * كه مىترسم از كاروان باز مانى
وصيت همين است جان برادر * كه اوقات ، ضايع مكن تا توانى
چو در ميدان عشق افتادى اى دل * ببايد بودنت سرگشته چون گوى
دلا در عاشقى مىسوز و مىساز * تنا گر طالبى مىپرس و مىپوى
در اين ره جان بده يا ترك ما گير * برين در سر بنه يا غير ما جوى « 1 »
( 3576 ) مضاء ابن عيسى شامى « 2 »
از اهل معرفت و عاملين ، صاحب حبّ و خوف از پروردگار است . احمد بن ابىالحوارى - متوفى به سال 230 - از وى حديث نقل مىكند .
هامش
( 1 ) . رياض العارفين ، ص 133 ؛ رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 573 .
( 2 ) . شامى : منسوب به شام كه در اصطلاح قديم علاوه بر سوريّه شامل اردن و فلسطين نيز بوده است .