شعر
- مرا اين تن و جان و رأى و روان * نشان است از هستيت با جهان
جهان شد پديدار تا خواستى * تو تنها بدى باز تنهاستى
گمان من اين است هستى تو راست * جهان آن چه در او است هستى نماست
تويى جنبشانداز در نُه سپهر * به سوى تو پوينده ره ماه و مهر
جهان است با هستيت سايهوار * بود هستى سايه از سايه دار
همه با تو ، با خود تو برپاستى * يكى بر همه چيز داراستى
به هستى تو هستيت رهنماى * همه جاى هستى تو را نيست جاى
تو را كردگارا شگفت است كار * نهانى هويدا يكى بىشمار
يكى در يكى نيز يكتاستى * توانا و دانا و بيناستى
به گوش جان رسد از غيب دم به دم آواز * كه بازگرد بيا شد زمان هجر دراز
تو را فضاى گلستان قدس جايگه است * چه شد كزين قفس نمىكنى پرواز
چه پست همتى و وه چه ناجوانمرديست * ربودن از كف مجذوم استخوان گراز
( 3394 ) شيخ محمد مغربى شاذلى « 1 »
از زمرهى عرفا و از راسخين در علم ، صاحب استغراق و شاگرد اخلاقى شمسالدّين محمد حنفى است . اصلش از اولاد اتران بود و از آن جهت مشهور به مغربى است كه مادرش را شخصى مغربى به ازدواج در آورد . سال بعد از 910 از دنيا رفته و در قرافه به خاك سپرده شد .
هامش
( 1 ) . شاذلى : منسوب به طريقهى شاذليّه كه به اعتبار سكونت مؤسّس آن در روستاى شاذله واقع در كشور تونس ، به اين نام مشهور گرديده است .