ركن چهارم بيدارى كه نتيجه مستقيم گرسنگى است و آن بر دو قسم است : يكى بيدارى دل و ديگرى بيدارى چشم . » « 1 »
شعر
- بر زلف پريشانش چون شانه زند آن بت * آشفته كند خلقى اندر سر اين سودا
كى روىتورابينم تا هستى خود باقىاست * چون قطره بود و اصل در بحر شود دريا
تا آشنا نگردى با محرمان كويش * كى مىتوان ببينى رخسار آشنا را
ما از تو نشان چگونه جوييم * چون از تو بود همه نشانها
عالم همه مانند حباب است در اين بحر * جز ديده دل در صدف تن گهرى نيست
از زنگ هر كه آيينه را پاك مىكند * اول صفاى حسن تو ادراك مىكند
ز گردون بگذرد از سرفرازى * سرى كز شوق در پاى تو باشد
به زير پرده وحدت نهان شد از كثرت * كه از تعيّن هستى نقاب بردارد
شوند سوخته از نور او همه ذرات * اگر ز مهر رخ خود حجاب بردارد
بايد آن عارض گلگون ز دل پرخون ديد * هر كه را با رخ او ميل تماشا باشد
چون محيط است به عالم گهر بحر وجود * هر كجا در نظر ما و تو دريا باشد
هستى حجاب ما شد روى تو را نديديم * نبود به پيش چشمم جز اين غبار ديگر
يوسف حسن تو را كيست خبردار شود * هم مگر حسن خودترا تو خريدار شوى
ماهيّت ما ز تو جدا نيست * در قطره نگر كه عين درياست
از دور چرا طلب نمايى * از خود طلبش كه عين درياست « 2 »
هامش
( 1 ) . خلاصهاى از كلمات وى ، از كتاب حقالحقيقه كه به فارسى ترجمه شده ، اخذ شد .
( 2 ) . طبقات اعلام الشيعه ( الكرام البرره ) ، ج 2 ، ص 667 ، شمارهى 1207 .