ديده احول يكى را دو نبيند مشكل است * عشق را وحدت ز كثرت ديدن آسان است وبس
اين سخن دور است جانا از حلول و اتحاد * غير واجب ، غرق اندر بحر امكان است و بس
هر چه كايد در نظر عكس وجود است اى پسر * از عكس بينى درگذر بنگر به ذات منعكس
معشوق با جان رو به رو جان محو و مات روى او * در حجرهام مى در سبو ديگر چه باكى از عسس
دلا ز هر دو جهان ياد حق پناهت بس * به هر دو كون همان يك رفيق راهت بس
چه يار گوشه چشمى كند به رويت باز * به سربلندى عالم همان نگاهت بس
مشو ز دوست تو غافل دلا دمى امروز * كه بر ندامت فردا همين گناهت بس
كاش به حاجيان كسى كعبه دل نشان دهد * تا به طواف دل همه ره سپرند صف به صف
كعبه دل كجا شود كعبه گل به منزلت * عرش خداست دل پس او هست مطاف و معتكف
جان گفت با دل كاى مهين بس كن دگر آه و انين * پيدا بود آن نازنين بيننده هشيار كو
ذرّات عالم سر به سر گويند از آن مه خبر * تا چند گردى در به در گويى كه آن دلدار كو
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 284
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٨٤