تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
ديده احول يكى را دو نبيند مشكل است * عشق را وحدت ز كثرت ديدن آسان است وبس اين سخن دور است جانا از حلول و اتحاد * غير واجب ، غرق اندر بحر امكان است و بس هر چه كايد در نظر عكس وجود است اى پسر * از عكس بينى درگذر بنگر به ذات منعكس معشوق با جان رو به رو جان محو و مات روى او * در حجره‌ام مى در سبو ديگر چه باكى از عسس دلا ز هر دو جهان ياد حق پناهت بس * به هر دو كون همان يك رفيق راهت بس چه يار گوشه چشمى كند به رويت باز * به سربلندى عالم همان نگاهت بس مشو ز دوست تو غافل دلا دمى امروز * كه بر ندامت فردا همين گناهت بس كاش به حاجيان كسى كعبه دل نشان دهد * تا به طواف دل همه ره سپرند صف به صف كعبه دل كجا شود كعبه گل به منزلت * عرش خداست دل پس او هست مطاف و معتكف جان گفت با دل كاى مهين بس كن دگر آه و انين * پيدا بود آن نازنين بيننده هشيار كو ذرّات عالم سر به سر گويند از آن مه خبر * تا چند گردى در به در گويى كه آن دلدار كو