از هجر شكوه از چه كنى ؟ چشم دل گشا * تا بنگرى نشستهاى اندر كنار ما
بى جود ما وجود تو يك دم شود عدم * با ما قريبى و بُوَدَت انتظار ما
گر سير اين سفر دل و جان تو خسته كرد * مركوب تن گذار و بيا در ديار ما
آهسته گفتمش كه به غير از رضاى تو * دانى كه نيست مقصد جان فكار من
بوالعجب آن كه زهر ذرّه نمايان رويش * باز اندر طلبش مىنگرم خلقان را
هست مطلق بود او هست مقيّد ماييم * قيد بىهست نباشد بزن اين عنوان را
سيمرغ وش جان اين بدن بگرفته زير بالها * تن بند كرده بر زمين كركس صفت چنگالها
تن را همى خواهد برد سيمرغ جان سوى وطن * او خود به غربت كرده خو بيزار از اين اقبالها
در روز و شب اين كشمكش باشد ميان جان و تن * تا كى ز داور طى شود اين جنگ و قيل و قالها
آن كه دل مرا نهان جانب يار مىكشد * از بر او دگر مرا از چه كنار مىكشد
اشتر زار جان من كرده به تن عقال و هى * جانب شهر عشق خود باز مهار مىكشد
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 282
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٨٢