يار است از هر سو عيان چون مهر اندر آسمان * خفاش چشم بدگمان گويد كه ذوالانوار كو
قيد منيّت دور كن ، خود را ز خود مهجور كن * هستى خود منظور كن ، بنگر دگر ديّار كو
دريا چو جنبش مىكند ، بر خود تراوش مىكند * موجى نمايش مىكند ، هشيارى كو هشيار كو
رفت از روانها جمله هش ، شمع بصيرت شد خمش * عالم همه در خواب خوش ، دل زنده و بيدار كو
سرمست هست حق همه ، پابست آن مطلق همه * افعال از او مشتق همه ، جز حق يكى مختار كو
اينم عجب كه كس را از وى خبر نباشد * او حاضر است و هر كس گويد نگار من كو
از اين عجبتر اين است كز شش جهت خلايق * هر يك به نغمه گويد كان شهريار من كو
دستى است در نهانى دامان من گرفته * از چهار جانب دل اركان دل گرفته
آن دلبر نهانى دل را ربوده از من * انسى ز مهربانى با جان و دل گرفته
اقليم دل گرفتن از بهر او است آسان * كز يك اشاره خود اعوان دل گرفته
ديدار غير خود را بر چشم دل خطا ديد * از ديدن جز از خود چشمان دل گرفته
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 285
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٨٥