- در ولاى دوست گر صادق بود عاشق ز عشق * كى ز شوق روى دلبر آگه از فرط بلاست
غافلى اين ره چه راهى باشد و مقصود چيست * شادى جان اندر اين منزلگه از شوق لقاست
منتهى مقصود از اين ره قرب جانان است و بس * عيسى جان را ره از اين دار بر سوى سماست
اين نكته گويم با كه من كان يار در سرّ و علن * با ماست در يك پيراهن مىجويدش پندار ما
در جمله ذرّات جهان رويش هويدا او عيان * جز او نباشد در ميان كوته از او ديدار ما
با دل هميشه رو به رو دل در پيَش در جستجو * او با من و من بىخبر حيرت كن از كردار ما
عشقش مرا زنّار وش بر جان و دل آويخته * صد غبطه ايمان مىبرد هر لحظه زين زنّار ما
برقع از رخ فكن اى يار و به بازار شتاب * تا ببيند همه كس خوبى و زيبايى را
گر چه غير از تو كسى نيست كه بيند رخ تو * تا برافراشتهاى افسر يكتايى را
باد صبا رساند پيام نگار ما * در نيمههاى شب به دل بيقرار ما
كاى عاشق شكسته دل مستمند زار * تا چند زار ناله كنى اى نزار ما
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 281
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٨١