تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
- در ولاى دوست گر صادق بود عاشق ز عشق * كى ز شوق روى دلبر آگه از فرط بلاست غافلى اين ره چه راهى باشد و مقصود چيست * شادى جان اندر اين منزلگه از شوق لقاست منتهى مقصود از اين ره قرب جانان است و بس * عيسى جان را ره از اين دار بر سوى سماست اين نكته گويم با كه من كان يار در سرّ و علن * با ماست در يك پيراهن مىجويدش پندار ما در جمله ذرّات جهان رويش هويدا او عيان * جز او نباشد در ميان كوته از او ديدار ما با دل هميشه رو به رو دل در پيَش در جستجو * او با من و من بىخبر حيرت كن از كردار ما عشقش مرا زنّار وش بر جان و دل آويخته * صد غبطه ايمان مىبرد هر لحظه زين زنّار ما برقع از رخ فكن اى يار و به بازار شتاب * تا ببيند همه كس خوبى و زيبايى را گر چه غير از تو كسى نيست كه بيند رخ تو * تا برافراشته‌اى افسر يكتايى را باد صبا رساند پيام نگار ما * در نيمه‌هاى شب به دل بيقرار ما كاى عاشق شكسته دل مستمند زار * تا چند زار ناله كنى اى نزار ما