دل ز تغافل ار گهى دور شود ز حضرتش * او سوى خويش از كرم جان فكار مىكشد
گاه به نيم غمزهاش عاشق خود به خون كشد * گاه به يك كرشمهاش دل ز هزار مىكشد
كى يار هر دلى را ديدار مىنمايد * كى خويش را به هر كس دلدار مىنمايد
با غير آن كه پيوست عهد قديم بشكست * از خويش يار ديرين بيزار مىنمايد
ديدن جمال حق را در علم عشق باشد * اين سهل نزد جاهل دشوار مىنمايد
دل خود به دلبرى ده كه نظير او نباشد * كه تمام ، مهربانى بوَد و فنا ندارد
غم هجر او به عاشق همه راحت است و رحمت * به يقين كه رحمت او صفت بلا ندارد
دلا به دوست تو خود آشنا توانى كرد * علاج مرگ و قرار از فنا توانى كرد
اگر ز خويش گذشتى ز دوست بهره برى * پس اين فناى مجازى بقا توانى كرد
هر چه در بحر وجود آيد تو را اندر نظر * موجى از درياست پس دريا نمايان است و بس
كثرت امواج ، نقص وحدت دريا نشد * رفتن كثرت بر آن توحيد ، برهان است و بس
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 283
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٨٣