عمرت به چهل رسيد و ترسم * در جهل چو كودكان بمانى
پيرانه سر از خدا طلب كن * علمى كه تو را دهد جوانى
و آن علم كجا كنى تو معلوم * تا ابجد عشق را نخوانى
صد حرف ز نقطهاى شناسى * گر علم شريف عشق دانى
بىمعرفت خداى هيچ است * هم علم بيان و هم معانى
مجو جاويد در دنيا نشيمن * كه دنيا نيست جاى جاودانى
به پنجه سال سامانى سرانجام * نشد اين پنج روزه كى توانى
به كشت آخرت تخمى به دنيا * نيفشاندى ندانم كى فشانى
زمانى تا ز كار عمر باقى است * مشو غافل ز كار خود زمانى
دل چو پروانه مراد بسوخت * شمع خلوت سراى جان باشد
هر كه از خويشتن شود فانى * باقى ملك جاودان باشد
جام گيتى نما به دست آور * عكس ساقى در او تماشا كن
از خودى بگسل و به او پيوند * رو وصال خدا تمنّا كن
غير حق گر كنى ز دل بيرون * حق بگويد كه روى با ما كن
چشم جان برگشا ببين رويش * ديده بر حسن يار زيبا كن
همچو قطره درآ در اين دريا * خويشتن را غريق دريا كن
چشم جان برگشا ببين در دل * متجلّى است جلوه دلدار
جان حجاب است در ره جانان * خويشتن را از اين حجاب برآر
بيگانه ز خويش تا نگردى * ديدار نبينى آشنا را
هرگز نرسى به گنج الّا * تا نشكنى اين طلسم لا را
رو هستى خويشتن فنا كن * فانى شو و جاى در بقا كن
گر طالب گنج لايزالى * در كنج دل است ديده واكن
يار در ديده اولوالابصار * مىكند جلوه از در و ديوار
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 222
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٢٢