تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
عمرت به چهل رسيد و ترسم * در جهل چو كودكان بمانى پيرانه سر از خدا طلب كن * علمى كه تو را دهد جوانى و آن علم كجا كنى تو معلوم * تا ابجد عشق را نخوانى صد حرف ز نقطه‌اى شناسى * گر علم شريف عشق دانى بىمعرفت خداى هيچ است * هم علم بيان و هم معانى مجو جاويد در دنيا نشيمن * كه دنيا نيست جاى جاودانى به پنجه سال سامانى سرانجام * نشد اين پنج روزه كى توانى به كشت آخرت تخمى به دنيا * نيفشاندى ندانم كى فشانى زمانى تا ز كار عمر باقى است * مشو غافل ز كار خود زمانى دل چو پروانه مراد بسوخت * شمع خلوت سراى جان باشد هر كه از خويشتن شود فانى * باقى ملك جاودان باشد جام گيتى نما به دست آور * عكس ساقى در او تماشا كن از خودى بگسل و به او پيوند * رو وصال خدا تمنّا كن غير حق گر كنى ز دل بيرون * حق بگويد كه روى با ما كن چشم جان برگشا ببين رويش * ديده بر حسن يار زيبا كن همچو قطره درآ در اين دريا * خويشتن را غريق دريا كن چشم جان برگشا ببين در دل * متجلّى است جلوه دلدار جان حجاب است در ره جانان * خويشتن را از اين حجاب برآر بيگانه ز خويش تا نگردى * ديدار نبينى آشنا را هرگز نرسى به گنج الّا * تا نشكنى اين طلسم لا را رو هستى خويشتن فنا كن * فانى شو و جاى در بقا كن گر طالب گنج لايزالى * در كنج دل است ديده واكن يار در ديده اولوالابصار * مىكند جلوه از در و ديوار
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 222 | الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)