تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
- اگر چه عشرت و عيش جهان نخواهد ماند * غمين مباش كه غم جاودان نخواهد ماند هر كه در اين ره شتافت با قدم نيستى * هستى جاويد يافت از تو به بزم حضور كس كجا در بارگاه قرب گردد سرفراز * لطف تو گر پيش ننهد از كرم گامى دگر
و در جاى ديگر مىگويد :
- تن رها كن همچو ما جانى طلب * جان و تن درباز جانانى طلب خاطر جمعى اگر خواهى بيا * حلقه زلف پريشانى طلب به هر آلوده دامانى مزن چنگ * برو پاكيزه دامانى به دست آر برون كن ديو نفس از ملك جانت * به تخت دل سليمانى به دست آر نيست لايق منزلش را هر دلى * گرچه او دارد به هر دل منزلى زورق افكنديم در بحرى كه نيست * غير طوفان بلايش ساحلى نيست جز اين هستى موهوم تو * در ميان جان و جانان حايلى تو را آن ديده نبود ورنه دلدار * تجلّى كرده در هر ماء و طينى ز دل نقش دويى گر بر تراشى * نبينى جز يكى در هر چه بينى دل و دلدار چون با هم يكى شد * نه آنى در ميان ماند نه اينى دلا زين بيش بر رخسار هستى * ميفكن پرده از پندار هستى به بحر نيستى بارى فروشو * برآور گوهر شهوار هستى به دل از نيستى نشكسته خارى * گلى كى چينى از گلزار هستى به سلك نيستى سيرى نكرده * نگردى سالك اطوار هستى بدار نيستى رو معتبر شو * چه جويى اعتبار از دار هستى اى خفته در اين سراى فانى * برخيز كه رفت زندگانى