- اگر چه عشرت و عيش جهان نخواهد ماند * غمين مباش كه غم جاودان نخواهد ماند
هر كه در اين ره شتافت با قدم نيستى * هستى جاويد يافت از تو به بزم حضور
كس كجا در بارگاه قرب گردد سرفراز * لطف تو گر پيش ننهد از كرم گامى دگر
و در جاى ديگر مىگويد :
- تن رها كن همچو ما جانى طلب * جان و تن درباز جانانى طلب
خاطر جمعى اگر خواهى بيا * حلقه زلف پريشانى طلب
به هر آلوده دامانى مزن چنگ * برو پاكيزه دامانى به دست آر
برون كن ديو نفس از ملك جانت * به تخت دل سليمانى به دست آر
نيست لايق منزلش را هر دلى * گرچه او دارد به هر دل منزلى
زورق افكنديم در بحرى كه نيست * غير طوفان بلايش ساحلى
نيست جز اين هستى موهوم تو * در ميان جان و جانان حايلى
تو را آن ديده نبود ورنه دلدار * تجلّى كرده در هر ماء و طينى
ز دل نقش دويى گر بر تراشى * نبينى جز يكى در هر چه بينى
دل و دلدار چون با هم يكى شد * نه آنى در ميان ماند نه اينى
دلا زين بيش بر رخسار هستى * ميفكن پرده از پندار هستى
به بحر نيستى بارى فروشو * برآور گوهر شهوار هستى
به دل از نيستى نشكسته خارى * گلى كى چينى از گلزار هستى
به سلك نيستى سيرى نكرده * نگردى سالك اطوار هستى
بدار نيستى رو معتبر شو * چه جويى اعتبار از دار هستى
اى خفته در اين سراى فانى * برخيز كه رفت زندگانى