يُشِيرُ بِحُبِّ الْحَقِّ بَعْدَ تَقَرُّبٍ * إِلَيْهِ بِنَقْلٍ أَوْ أَداءِ فَرِيضَةٍ
و آن حديث اشاره دارد كه با اداى نوافل و فرايض و استقامت در آنها تقرب به
حضرت حق و سپس حبّ و عشق به او براى بنده حاصل مىشود .
وَمَوْضِعُ تَنْبِيهِ الْإِشارَةِ ظاهِرٌ * بِكُنْتُ لَهُ سَمْعَاً كَنُورِ الظَّهِيرَةِ
و قسمتى از اين روايت كه به وحدت اشاره و دلالت دارد ظاهر و روشن است و
آن حديث قرب نوافل است كه مثل نور خورشيد در ظهر روز روشن اشاره به
وحدت دارد .
فَلا عَبَثٌ وَالْخَلْقُ لَمْ يُخْلَقُوا سُدىً * وَإِنْ لَمْ تَكُنْ أَفْعالُهُمْ بِالسَّدِيدَةِ
بنابراين مبنا در عالم بيهودگى وجود ندارد و مخلوقات مهمل و باطل خلق
نشدهاند هر چند افعالشان بر طبق قانون شريعت و صراط مستقيم نباشد .
عَلى سِمَةِ الْأَسْماءِ تَجْرِى أُمُورُهُمْ * وَحِكْمَةُ وَصْفِ الذّاتِ لِلْحُكْمِ أَجْرَتْ
امور هر يك بر مبناى نشانى از نشانهاى اسماء الهى سير مىكند و امور
مخلوقات بر مجراى دو حكمى كه حضرت حق خود را به آنها متصف فرمود
[ هادى و مضلّ ] جريان دارد .
يُصَرِّفُهُمْ فِى الْقَبْضَتَيْنِ وَلا وَلا * فَقَبْضَةُ تَنْعِيمٍ وَقَبْضَةُ شِقْوَةٍ
آنان را ميان دو قبضه و گروه مىگرداند ، اولى اصحاب اليمين كه در نعمت
الهىاند و دومى اصحاب الشمال كه در نقمت و عذابند .
أَلا هكَذا فَلْتُعْرَفُ النَّفْسُ أَوْ فَلا * وَيُتْلَ بِها الْفُرْقانُ كُلَّ صَبِيحَةٍ
و اى سالكان و طالبان هدايت بدانيد نفس بايد در مقام نورى اين چنين شناخته
شود تا معرفت و شناخت صحيح ربّ حاصل شود « من عرف نفسه عرف ربه . »
و در غير اين صورت نبايد از معرفت نفس و معرفت رب سخن گفت .
وَعِرْفانُها مِنْ نَفْسِها وَهِىَ الَّتِى * عَلَى الْحِسِّ ما أَمَّلْتُ مِنِّيَ أَمْلَتِ
معرفت نفس بايد حكايت احوال و اطوار ذات خودت باشد نه آن كه تقليداً از