تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
نخستْ موعظه‌ى پير ميفروش اين است * كه از معاشر ناجنس احتراز كنيد فراز و شيبِ بيابانِ عشق دامِ بلاست * كجاست شير دلى كز بلا نپرهيزد ؟ بر آستانه‌ى تسليم سر بِنِه حافظ ! * كه گر ستيزه كنى ، روزگار بستيزد زمانِ خوشدلى درياب درياب * كه دايم در صدف گوهر نباشد بشوى اوراق اگر همدرسِ مايى * كه علمِ عشق در دفتر نباشد ز من بنيوش و دل در شاهدى بند * كه حُسنش بسته‌ى زيور نباشد دلا ! در عاشقى ثابت قدم باش * كه در اين رَهْ نباشد كار ، بىاجر وفا خواهى ، جفا كش باش حافظ ! * فَإنَّ الرِّبْحَ وَالْخُسْرانَ فِى التَّجْر به مستوران مگو اسرار مستى * حديث جان مپرس از نقش ديوار گرچه وصالش نه به كوشش دهند * آن قدر اى دل ! كه توانى بكوش گر چه ما بندگانِ پادشهيم * پادشاهانِ مُلك صبحگهيم گنج در آستين و كيسه تهى * جامِ گيتىْ نما و خاكِ رَهيم هوشيارِ حضور و مستِ غرور * بحر توحيد و غرقه‌ى گُنهيم چنان پر شد فضاى سينه از دوست * كه فكر خويش گُم شد از ضميرم در دم از يار است و درمان نيز هم * دل فداى او شد و جان نيز هم آن كه مىگويند ، آن بهتر ز حسن * يارِ ما اين دارد و آن نيز هم هر دو عالم يك فروغ روى اوست * گفتمت پيدا و پنهان نيز هم دلا ! دايم گداىِ كوى او باش * به حكمِ آن كه دولت ، جاودان بِهْ منال اى دل ! كه در زنجيرِ زلفش * همه جمعيّت است آشفتهْ حالى مرا گر تو بگذارى اى نَفْسِ طامع ! * بسى پادشاهى كنم در گدايى بياموزمت كيماىِ سعادت * ز همصحبتِ بَد ، جدايى جدايى « 1 »
هامش
( 1 ) . نفحات الانس ؛ رشحات عين الحياة ، شماره‌ى 583 ؛ رياض العارفين ، ص 286 ؛ طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 305 .