نخستْ موعظهى پير ميفروش اين است * كه از معاشر ناجنس احتراز كنيد
فراز و شيبِ بيابانِ عشق دامِ بلاست * كجاست شير دلى كز بلا نپرهيزد ؟
بر آستانهى تسليم سر بِنِه حافظ ! * كه گر ستيزه كنى ، روزگار بستيزد
زمانِ خوشدلى درياب درياب * كه دايم در صدف گوهر نباشد
بشوى اوراق اگر همدرسِ مايى * كه علمِ عشق در دفتر نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدى بند * كه حُسنش بستهى زيور نباشد
دلا ! در عاشقى ثابت قدم باش * كه در اين رَهْ نباشد كار ، بىاجر
وفا خواهى ، جفا كش باش حافظ ! * فَإنَّ الرِّبْحَ وَالْخُسْرانَ فِى التَّجْر
به مستوران مگو اسرار مستى * حديث جان مپرس از نقش ديوار
گرچه وصالش نه به كوشش دهند * آن قدر اى دل ! كه توانى بكوش
گر چه ما بندگانِ پادشهيم * پادشاهانِ مُلك صبحگهيم
گنج در آستين و كيسه تهى * جامِ گيتىْ نما و خاكِ رَهيم
هوشيارِ حضور و مستِ غرور * بحر توحيد و غرقهى گُنهيم
چنان پر شد فضاى سينه از دوست * كه فكر خويش گُم شد از ضميرم
در دم از يار است و درمان نيز هم * دل فداى او شد و جان نيز هم
آن كه مىگويند ، آن بهتر ز حسن * يارِ ما اين دارد و آن نيز هم
هر دو عالم يك فروغ روى اوست * گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
دلا ! دايم گداىِ كوى او باش * به حكمِ آن كه دولت ، جاودان بِهْ
منال اى دل ! كه در زنجيرِ زلفش * همه جمعيّت است آشفتهْ حالى
مرا گر تو بگذارى اى نَفْسِ طامع ! * بسى پادشاهى كنم در گدايى
بياموزمت كيماىِ سعادت * ز همصحبتِ بَد ، جدايى جدايى « 1 »
هامش
( 1 ) . نفحات الانس ؛ رشحات عين الحياة ، شمارهى 583 ؛ رياض العارفين ، ص 286 ؛ طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 305 .