- جايى كه آفتاب بتابد ز اوج عزّ * سرگشتگى است مصلحت ذره در هوا
و آن جا كه بحر نامتناهى است موج زن * شايد كه شبنمى نكند قصد آشنا
در جنب حق نه ذرّه بود ظاهر و نه عرش * پندار هستى تو ، تو را كرده مبتلا
اى از فناى محض پديدار آمده * اندر بقاى محض كجا ماندت بقا ؟
خواهى كه در بقاى حقيقى رسى به كل * از هستى مجازى خود شو به كل فنا
جمله زير زمين گر به حقيقت نگرى * شكن طرّه مشكين و لب چون شكراست
شد بناگوش تو از پنبه كفنپوش و هنوز * پنبه غفلت و پندار به گوش تو در است
گر مرد راهبين شدهاى عيب كس مبين * از زاغ چشم بين وز طاوس دم نگر
عشق بستان و خويشتن به فروش * كه نكوتر از اين تجارت نيست
پر شد از دوست هر دو كون و ليك * سوى او زهره اشارت نيست
تو از دريا جدايى و عجب بين * ز تو يك لحظه اين دريا جدا نيست
خيال كج مكن اين جا و بشناس * كه هر كو در خدا گم شد خدا نيست
گر مرد رهى ميان خون بايد رفت * از پاى فتاده سرنگون بايد رفت
تو پاى به راه در نِه و هيچ مپرس * هم راه بگويدت كه چون بايد رفت
مىپندارى كه جان توانى ديدن * اسرار همه جهان توانى ديدن
هرگاه كه بينش تو گردد به كمال * كورى خود آن زمان توانى ديدن
برو بشتاب آخر تا ز جايى * به گوشت آيد آواز درايى
ز دنيا تا به عقبى نيست بسيار * ولى در ره وجود توست ديوار
اگر پيش از اجل يك دم بميرى * در آن يك دم دو عالم را بگيرى
برو سوداى بيهوده مپيماى * منه بيرون ز حدّ خويشتن پاى
گليم عجز بر سر كش ز حيرت * چو باران بر رخ افشان اشك حسرت
كه درخورنيست حقرا جزحق اىدوست * چه برخيزد از اين مشت رگ و پوست
خدا پاك و منزّه تو كف خاك * چه نسبت خاك را با حضرت پاك
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 296
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٩٦