تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
- جايى كه آفتاب بتابد ز اوج عزّ * سرگشتگى است مصلحت ذره در هوا و آن جا كه بحر نامتناهى است موج زن * شايد كه شبنمى نكند قصد آشنا در جنب حق نه ذرّه بود ظاهر و نه عرش * پندار هستى تو ، تو را كرده مبتلا اى از فناى محض پديدار آمده * اندر بقاى محض كجا ماندت بقا ؟ خواهى كه در بقاى حقيقى رسى به كل * از هستى مجازى خود شو به كل فنا جمله زير زمين گر به حقيقت نگرى * شكن طرّه مشكين و لب چون شكراست شد بناگوش تو از پنبه كفن‌پوش و هنوز * پنبه غفلت و پندار به گوش تو در است گر مرد راه‌بين شده‌اى عيب كس مبين * از زاغ چشم بين وز طاوس دم نگر عشق بستان و خويشتن به فروش * كه نكوتر از اين تجارت نيست پر شد از دوست هر دو كون و ليك * سوى او زهره اشارت نيست تو از دريا جدايى و عجب بين * ز تو يك لحظه اين دريا جدا نيست خيال كج مكن اين جا و بشناس * كه هر كو در خدا گم شد خدا نيست گر مرد رهى ميان خون بايد رفت * از پاى فتاده سرنگون بايد رفت تو پاى به راه در نِه و هيچ مپرس * هم راه بگويدت كه چون بايد رفت مىپندارى كه جان توانى ديدن * اسرار همه جهان توانى ديدن هرگاه كه بينش تو گردد به كمال * كورى خود آن زمان توانى ديدن برو بشتاب آخر تا ز جايى * به گوشت آيد آواز درايى ز دنيا تا به عقبى نيست بسيار * ولى در ره وجود توست ديوار اگر پيش از اجل يك دم بميرى * در آن يك دم دو عالم را بگيرى برو سوداى بيهوده مپيماى * منه بيرون ز حدّ خويشتن پاى گليم عجز بر سر كش ز حيرت * چو باران بر رخ افشان اشك حسرت كه درخورنيست حق‌را جزحق اىدوست * چه برخيزد از اين مشت رگ و پوست خدا پاك و منزّه تو كف خاك * چه نسبت خاك را با حضرت پاك