تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
گرفتار آمده در صد بلا با اين همه دشمن * نه يك همدرد صاحبدل نه يك همراز ربّانى تو صاحب نفسى اى غافل ميان خاك و خود مىخور * كه صاحبدل اگر زهرى خورد آن انگبين باشد تو چون نقشى ز سر تا پاى كى يا بى كمال دل * كمال دل كسى داند كه مردى راه‌بين باشد روى صحرا همه چون پرتو خورشيد گرفت * كه تواند نفسى سايه در آن صحرا شد هر كه امروز معاين رخ دلدار نديد * طفل راه است كه او منتظر فردا شد آن چه مىجويند بيرون دو عالم سالكان * خويش‌رايابند چون‌اين‌پرده ازهم‌بردرند سگى كاندر نمكزار اوفتد گم گردد اندر وى * من اين درياى پرشور از نمك كمتر نمىدانم بوالعجب دردى است درد عشق جانان كاندرو * دردم افزون مىشود چندان كه درمان مىكنم تا بسته‌اى به مويى زان موى در حجابى * چه كوهى و چه كاهى چون پاىبست باشى اين پرده از نهادت بردار همچو مردان * در پرده درنيايى تا پرده‌در نگردى درمان عشق جانان هم درد او است دايم * درمان مجوى دل را گر زنده جان بدردى
و در جاى ديگر مىسرايد :