گرفتار آمده در صد بلا با اين همه دشمن * نه يك همدرد صاحبدل نه يك همراز ربّانى
تو صاحب نفسى اى غافل ميان خاك و خود مىخور * كه صاحبدل اگر زهرى خورد آن انگبين باشد
تو چون نقشى ز سر تا پاى كى يا بى كمال دل * كمال دل كسى داند كه مردى راهبين باشد
روى صحرا همه چون پرتو خورشيد گرفت * كه تواند نفسى سايه در آن صحرا شد
هر كه امروز معاين رخ دلدار نديد * طفل راه است كه او منتظر فردا شد
آن چه مىجويند بيرون دو عالم سالكان * خويشرايابند چوناينپرده ازهمبردرند
سگى كاندر نمكزار اوفتد گم گردد اندر وى * من اين درياى پرشور از نمك كمتر نمىدانم
بوالعجب دردى است درد عشق جانان كاندرو * دردم افزون مىشود چندان كه درمان مىكنم
تا بستهاى به مويى زان موى در حجابى * چه كوهى و چه كاهى چون پاىبست باشى
اين پرده از نهادت بردار همچو مردان * در پرده درنيايى تا پردهدر نگردى
درمان عشق جانان هم درد او است دايم * درمان مجوى دل را گر زنده جان بدردى
و در جاى ديگر مىسرايد :