- خرّم دلى كه از مدد طالع جوان * بگزيد عزلتى ز جهان و جهانيان
خواهى اگر فراغ برون كن تو از دماغ * سوداى دهر ، كَش نبود سود جز زيان
در كوى بىنشانى و گمنامى آر روى * تا بو كه يا بى اى دل غافل ز حق نشان
هم چون هوس همى چهروى سوى رنگ و بوى * هم چون مگس همى چه پرى گرد اين و آن
عنقاصفت ز جمله عالم كناره گير * سيمرغوار از همه كس گم كن آشيان
در همه ذرّات جز خورشيد روى يار نيست * ليك چشم احولان شايسته ديدار نيست
بىحضورت از حضورت نيستم يك دم جدا * كز حضورت با غياب و با حضورم كار نيست
دل به جستجوى يار و يار را جا در دل است * هست آسان وصلش امّا تا تو هستى مشكل است
تو ز محفل خارجى نه داخل بزم وصال * ورنه او هم محفلآراى دل و هم محفل است
وصل جانان اى كه گفتى مىدهند از ترك جان * ترك جان اندر ره جانان نخستين منزل است
شد ربوبيت او كنه عبوديت تو * ترك خود گير و نگر نبودت ار آگاهى
راه او رو جز ازو پا بكش و دست بدار * خود به خود آى وز خود بين كه كه را مىخواهى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 299
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٩٩