- اگر كسى بر در مسجدى ندا كند : بدترين شما از مسجد بيرون رود ؛ جز من از مسجد بيرون نخواهد رفت .
- معيشت وى از حصيربافى و در بعضى اوقات از نوشتن مصاحف مىگذشت و در خانه ، جز مصحف و حصير و ابريقى نداشت و سخن وى اين بود كه :
« هلك أصحاب الأثقال . »
صاحبان سنگينىها هلاك شدند .
- « رأيتُ جاريةً متعلّقةً بأستار الكعبة ، تقول :
كنيزى را ديدم كه به پردههاى كعبه چنگ زده بود و مىگفت :
إليك حبّنا ، وأنت جئتنَا * وليس شىء سواك يجيئنا
محبت ما به سوى شماست و تو مىآيى نزد ما و چيزى غير تو نزد ما نمىآيد .
منك طلبنا ، وأنت تملكنا * وليس شىء سواك يؤتينا
طلب ما از توست و تو مالك ما هستى و چيزى غير تو نزد ما نمىآيد .
- آتشى در بصره افتاد ، گروهى مىسوختند و گروهى فرار مىكردند . مالك ، عصا و نعلين خود برداشته و به بلندى رفته و نظر مىكرد و مىگفت :
« نجى المخفّفون ، وهلك المثقلون . »
انسانهاى سبكبار نجات يافتند و انسانهاى سنگينبار هلاك شدند .
- همه شب به بيدارى بسر مىبرد ، شبى دخترش گفت : پدر ! قدرى استراحت كن .
جواب داد : اى فرزند ! مىترسم قهر الهى بر من شبيخون زند و مىترسم مبادا نعمتى و عنايتى از حضرتش بر من روى كند و من خوابيده باشم .
- وقتى زنش به وى گفت : اى مرائى ! وى گفت : بيست سال است كسى مرا به اسم خود نخوانده ، مگر تو كه نيك دانستى كه من كيم .
- روزى به عيادت مريضى رفت ، ديد اجل وى نزديك است ولى هر چه كلمه شهادتين به وى تلقين مىكنند مىگويد : ده ، يازده . چون به هوش آمد از او پرسيدند :