تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
سويت گريه نكند ، دانستم كه او شناخت ، به او گفتم : اى جوان ! براى عارفين مقامات و براى مشتاقان نشانه‌هايى است ، پرسيد : آن‌ها چيست ؟ گفتم : پوشاندن مصيبت‌ها و حفظ كردن كرامت‌هاست ، سپس به من گفت : مرا موعظه كن ، گفتم : برو و غير او را اراده مكن و خيرش را مخواه و بخل نورز از چيزى كه انسان را از او جدا مىكند . گفت : زيادتر كن برايم . گفتم : برو و دنيا را مخواه و فقر را بىنيازى و بلاى از طرف خدا را شفاء و توكل را زندگى و گرسنگى را شغل قرار بده و خدا را براى هر سخنى كمك كننده بگير ، پس فريادى كشيد و افتاد و او را به حال خودش رها كرده و گذشتم ، ناگهان مردى را ديدم كه خواب است پس او را با پايم تكان دادم و گفتم : بايست اى شخص ، زيرا مرگ نمرده است ، پس سرش را به طرفم بلند كرد و گفت : همانا بعد از مرگ سخت‌تر از مرگ است ، به او گفتم : كسى كه به بعد از مرگ يقين داشته باشد ، كمربند ترس را مىبندد و دنيا نزد او عظمتى ندارد و از آن نيازمندى را برآورده نمىكند . - مىگفت : « رأيتُ رخلة العابدة فى الموقف وهى تدعوا وهى تقول : اثقلتنى الأيّام ونهضتنى الأيّام يا سيّدى ! كحلتُ عينى بكحول الحزن ، فوعهدِك لا نعمتُ بضحكٍ أبداً حتّى أعلم أين محلّ قرارى وإلى أىّ الدّارين دارى ؟ فلمّا رأتُ أيدى النّاس مبسوطةً بالدّعاء قالت : يا ربّ ! أقامهم هذا المقام خوفُ النّار يا قرّة عين الأبرار ، يلتمسون نائلك ويرجون فضائلك ، فاجعل زخرف الطّاعة لى شِعاراً ومرضاتك لى دِثاراً ، وزد قلبى كمداً بخوفك واعصِمنى من سخطك ؛ فلمّا انصرفَ الأمامَ وضعت يدها على خدّها ، فقالت : إنصرَف النّاسُ و لم أشعر قلبى منك الأياسَ ، ثم صرخت وغشى عليها . » رخله‌ى عبادت‌كننده را در جايگاه - مكه يا كوه لكام - ديدم در حالى كه دعا مىكرد و مىگفت : روزگار مرا سنگين كرده و روزگار مرا به پا داشته ، اى مولايم ! چشمم