مرگ من مطمئن نشديد ، آن را باز مكنيد . چون شهيد گشت ، در آن را بازكردند قبرى ديدند كه زنجيرى آهنين در ميان آن بود .
- باد سرخى در بصره وزيدن كرد . مردم همه در فزع شدند ، عتبه شروع به گريه كرد و مىگفت :
« واجرأتى عليك ! وشرائى التّمرَ بالقراريط . إلهى ! أنا أشتهى التّمر منذُ سنةً لم آكله حتّى إذا أخذتَ شهوتى ، أردتَ [ ارادت ] أن تأخذنى عندها ، لا أكلها ، فتصدَّق بها . »
واى بر جرأتى كه نسبت به تو كردم و خرما خريدنم با قيراطها [ پول مخصوصى ] بوده است . خدايا يك سال است كه ميل به خرما دارم و آن را نخوردم تا اين كه ميلم را گرفتى ، مىخواستى مرا نزد آن بگيرى ، نمىخورم آن را ؛ پس [ عقبة ] آن را صدقه داد .
- كسى به عبدالواحد بن زيد گفت : كسى را به من معرّفى كن كه در بازار و معابر برود و از كثرت اشتغال به خودش متوجّه كسى نشود . عبدالواحد گفت : من كسى را نمىشناسم ، مگر مردى را كه الآن و در اين ساعت به ما مىرسد ، در اين ميان عتبه رسيد ، عبدالواحد پرسيد : در راه چه كسى را ديدى و چه كسى تو را ديد و با تو سخن گفت ؟ گفت : « ما رأيت احداً » كسى را نديدم .
- شب را به سه قسمت و سه صيحه كرده بود . قدرى به نماز مىايستاد ، سپس سر را در ميان دو زانو مىگذاشت و فكر مىكرد ، چون ثلثى از شب مىگذشت صيحهاى مىكشيد باز سر به زانو مىگذاشت و فكر مىكرد و چون سحر مىشد ، صيحهاى ديگر مىكشيد .
- وقتى بيهوش شده بود ، چون به هوش آمد ، مىگفت :
« إلهى ! إرحم من تجرّأ عليك وأكل بالدِّين . »
خدايا رحم كن كسى را كه بر تو جرأت كرده و با قرض چيزى خورده است .
چون دقّت كردند ، دوفلس مديون شده بود .
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 263
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٦٣