حتّى قدحت أشداقنا ، فوجدتُ بردةً ، فشققتُها بنصفين ، فأعطيتُ نصفها سعد بن مالك ولبستُ نصفها . فليس من أولئك السّبعة اليوم رجل حىّ إلّاهو أمير مصر من الأمصار . فياللعَجب للحَجر يُلقى من رأس جهنّم فيهوى سبعين خريفاً حتّى يتقرّر فى أسفلها ! والّذى نفسى بيده لتملأنّ جهنّمَ . أفعجبتم وإنّ ما بين مصراعين من مصاريع الجنّة مسيرةَ أربعين عاماً وليأتينّ عليه يوم و ما فيها بابٌ إلّاهو كظيظ . »
همانا دنيا اعلان مىكند به از بين رفتن و با پيمودن پشت مىكند و از آن باقى نمانده است جز بقيهى آبى مانند باقيماندهى ظرف ، آگاه باشيد ! كه شما در خانهاى هستيد كه متحول مىشويد از آن ، منتقل شويد با كارهاى صالح دنيايى و من به خداوند پناه مىبرم از اين كه در درونم بزرگ باشم و نزد خداوند كوچك و به خدا سوگند كه شما به واسطهى حكمرانان بعد از من امتحان مىشويد و به خدا سوگند كه هيچ نبوّتى نيست مگر اين كه نسخ مىشود تا اين كه مبدل به سلطه و جبرى شود و همانا ديدم خودم را با رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - هفتمين نفر كه جز برگ درخت ، طعامى نداشتيم تا اين كه داخل دهانمان مجروح شد ، پس لباس بُردى را يافتم و آن را دو قسمت كردم . نصفش را به سعد بن مالك دادم و نصف آن را خودم پوشيدم و يكى از آن هفت نفر مردى زنده نمانده جز اين كه او امير شهرى از شهرهاست پس چهقدر تعجب است براى سنگى كه از بالاى جهنم مىافتد پس هفتاد پاييز سرازير مىشود تا اين كه در پايين آن مستقر شود و سوگند به خدايى كه جانم در دست قدرت اوست ، حتماً جهنّم پر مىشود ، آيا تعجب مىكنيد و همانا بين دولنگه درب از درهاى بهشت مسير چهل سال است و حتماً روزى بر انسان مىرسد كه در آن درى نيست مگر آن كه آكنده از جمعيت و دچار ازدحام است . « 1 »
هامش
( 1 ) . حلية الأولياء ( طبقات ابونعيم ) ، ج 1 ، ص 171 .