را بر وسط دريا مىديدم ، تا آن كه مرا به عرفات رسانيد . حجّ و عمره و طواف به جاى آورديم و سپس با او وداع نمودم . پيرزن گفت : مرا پسرى است كه در چند فرسخى به رياضت مشغول است ، او را هم ببينيم . آن جا رفتيم جوانى نورانى با صورت زرد و ضعيف آن جا بود . چون مادر بديد به پايش افتاد و صورت به پايش مىماليد ، گفت :
مىدانم تو را خدا فرستاده تا مرا تجهيز و كفن كنى ؛ زيرا رفتن من نزديك است . پيرزن گفت : اى عبداللَّه ! اين جا مىمانى تا او را دفن نمايى ، آن جوان بلافاصله مُرد و دفنش كرديم . پيرزن گفت : من هيچ كار ندارم ، باقى عمر بر سر گور وى خواهم ماند ، تو هم برو ، سال ديگر چون بيايى ، مرا نبينى مرا به دعا ياد كن .
- عبداللَّه غلامى مكاتب داشت ، كسى به وى نوشت غلامت قبرها مىشكافد و كفن مردگان بيرون مىآورد و مىفروشد و پول آن به تو مىدهد تا آزاد شود ، عبداللَّه غمگين شد . پس شبى در عقب وى مخفيانه بيرون شد تا آن كه غلام به قبرستان رسيد ، سر قبرى را باز كرد و در ميان آن به عبادت مشغول گرديد ، پلاسى پوشيد غُلى به گردن نهاد روى به خاك گذاشته تضرّع و زارى مىنمود . عبداللَّه چون اين بديد آهسته به كنار آمده گريان شد و در گوشهاى بنشست . غلام تا صبح به عبادت اشتغال داشت ، صبح سر قبر پوشانيد و نماز صبح به مسجد گذاشت و گفت : پروردگارا ! صبح شد مولاى مجازى من از من درهم مىخواهد ، سرمايه دهنده مفلسان تويى ، از هركجا كه مىدانى . چيزى نگذشت كه نورى پديد شد و درهمى در دست غلام پديد آورد . عبداللَّه بىتاب شد ، سر غلام در كنار گرفت و مىبوسيد و مىگفت : هزار جان مولايى چو من ، فداى چنين غلامى ، اى كاش تو مولاى من بودى و من غلام تو ! غلام چون اين بديد گفت : خدايا پرده از كار من برداشته شد و راز من آشكارا شد ، من ديگر زندگى دنيا نخواهم . هنوز سرش در كنار عبداللَّه بود كه جان سپرد . عبداللَّه او را غسل داد و با همان پلاس دفنش نمود . همان شب خواب ديد رسولاللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - با ابراهيم خليل - عليه السّلام - مىآيند هريك بر بُراتى ، گفتند : يا عبداللَّه ! چرا دوست ما و محبوب خدا را با پلاس دفن كردى ؟
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 196
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٩٦