تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
خانه خود خوانده ، ما را به خود خوانده . عبداللَّه گفت : از ما توانگران وام خواسته . درويش گفت : اگر از شما خواسته براى ما خواسته ! عبداللَّه شرم زده شد و گفت : راست مىگويى . - زمستان سردى در نيشابور مىگذشت ، غلامى را ديد با يك پيراهن كه از سرما مىلرزيد ، پرسيد : چرا نمىگويى خواجه‌ات جامه‌اى برايت خريدارى كند ؟ گفت : خواجه خود مىداند و مىبيند ! اين سخن سخت در دل وى اثر كرد و گفت : سلوك راه خدا را بايد از اين جوان آموخت . - در وقت وفاتش همه مال خود را به فقرا داد . يكى از حاضرين گفت : اى شيخ سه دختر دارى ، براى ايشان قدرى بگذار . گفت : فكر ايشان را كرده‌ام
وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ
« 1 » ؛ ( و همو دوستدار شايستگان است . ) او بهتر از عبداللَّه است . چون خواست جان دهد ، چشم باز كرد و خنديد و گفت :
لِمِثْلِ هذا ، فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ
« 2 » براى چنين [ پاداشى ] بايد كوشندگان بكوشند . - از وى نقل است كه : روزى در دهه ذى الحجّة به صحرا بيرون شدم آرزوى حجّ مىنمودم و اين كه چرا آن جا نيستم تا اعمال ايشان به جاى آوردم و در ثواب ، شريك باشم . در اين ميان پيرزنى قد خميده رسيد و گفت : اى عبداللَّه ! گمانم آرزوى حج دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : مرا براى تو فرستاده‌اند ، با من همراه شو تا به عرفات برويم . با خود گفتم از اين جا تا عرفات سه روز راه است ، چگونه مرا به عرفات مىرساند ؟ پير زن بدون تأمل گفت : كسى كه نافله صبح در سنجاب خوانده و فريضه بر لب جيحون و آفتاب زده به مرو آمده ، با او همراهى توان كرد ! گفتم : بسم اللَّه برويم ، پاى در راه نهاديم به هر آب كه مىرسيديم به من مىگفت : چشم برهم نِه ، چون نظر مىكردم خود
هامش
( 1 ) . سوره‌ى اعراف ، آيه‌ى 196 . ( 2 ) . سوره‌ى صافات ، آيه‌ى 61 .