تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
مىكردم ، نظرم به مردى كه خود را با برگ‌هاى خشك پوشانده بود افتاد . سلام كردم ، جواب داد و پرسيد : از كجايى ؟ گفتم : از مصر . پرسيد : به كجا مىروى ؟ گفتم : « اطلبُ الأنس بالمولا . » مولى را با مولى مىطلبم . گفت : « اترك الدنيا والعقبى ، يصح لك الطلب وتصل الى مولاك وأنسه . » دنيا و عقبى را ترك كن ، تا طلب تو درست شود و به مولى و انس او راه يا بى . گفتم : اين كلام صحيح است ، آن را براى من درست بيان كن . گفت : « أتتّهمنا فيما اعطينا ؟ و لقد أعطينا حين ما تقول وهو المعرفة . فقلتُ : ما أتِّهمُك و لكن اريد أن تزيدنى نوراً على نور . فقال : يا ذا النّون ! انظر فوقك ، فنظرتُ فإذا السماء والأرض كأنّهما ذهب يتوقّد و يتلألأ . » آيا ما را در آن چه به ما عطا شده ، يعنى معرفت حضرت حق ، متّهم به شمار آورده و نسبت دروغ به ما مىدهى ؟ گفتم : متّهم نمىدانم ، بلكه مىخواهم نورى بر نور بيفزايى . گفت : اى ذوالنّون ، بالا را نگاه كن ، نگاه كرم و ناگهان ديدم آسمان و زمين بسان طلايى روشن مىدرخشند . سپس گفت : چشم بپوش ، چون باز نظر كردم به حال اوّل برگشته بودند پرسيدم راه به اين چيست ؟ گفت : « تفّرد بالفرد ان كنتَ له عبداً . » تنها به خداوند يگانه مشغول شود اگر بنده‌ى اويى . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ذوالنّون .