فلك را شيوه دايم اين چنين بود * كه هرجا چشم اميدى بدوزه
غم عشقت زگنج رايگان به * وصال تو ز عمر جاودان به
كفى از خاك كويت در حقيقت * خدا ذونه كه از كون و مكان به
خوشا آنان كه اللَّه يارشان بى * كه حمد و قل هواللَّه كارشان بى
خوشا آنان كه دايم در نمازند * بهشت جاودان بازارشان بى
دل ار مهرت نورزه برچه ارزه * نخواهم دل كه مهر تو نورزه
گريبان هر كه از دستت كره چاك * بيك عالم گريبان وابيرزه
خوشا آنان كه هرشامان ته وينند * سخن واته كرن واته نشينند
گرم دسرس نبى آيم ته وينم * بشم آنان بوينم كه ته وينند
برندم همچو يوسف گر بزندان * و يا نالم زغم چون مستمندان
اگر صد باغبان خصمى نمايد * مدام آيم به گلزار تو خندان
خور از خورشيد رويت شرم دارد * مه نو زابرويت آزرم دارد
به شهر و كوه و صحرا هر كه وينم * زبان دل به وصفت گرم دارد
غم عشق تو كى در هرسرآيو * همانى كى به هر بوم و برآيو
زعشقت سرفرازان كام يابند * كه خور اوّل به كهساران برآيو
بيا تا دست از اين عالم بداريم * بيا تا پاى دل از گل برآريم
بيا تا بردبارى پيشه سازيم * بيا تا تخم نيكويى بكاريم
دلا غافل زسبحانى چه حاصل * مطيع نفس شيطانى چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملايك * تو قدر خود نمىدانى چه حاصل
دلا نامرده آسايش نبينى * كه مو تا جان ندادم وانرستم « 1 »
هامش
( 1 ) . رياض العارفين ، ص 157 .