تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
فلك را شيوه دايم اين چنين بود * كه هرجا چشم اميدى بدوزه غم عشقت زگنج رايگان به * وصال تو ز عمر جاودان به كفى از خاك كويت در حقيقت * خدا ذونه كه از كون و مكان به خوشا آنان كه اللَّه يارشان بى * كه حمد و قل هواللَّه كارشان بى خوشا آنان كه دايم در نمازند * بهشت جاودان بازارشان بى دل ار مهرت نورزه برچه ارزه * نخواهم دل كه مهر تو نورزه گريبان هر كه از دستت كره چاك * بيك عالم گريبان وابيرزه خوشا آنان كه هرشامان ته وينند * سخن واته كرن واته نشينند گرم دسرس نبى آيم ته وينم * بشم آنان بوينم كه ته وينند برندم همچو يوسف گر بزندان * و يا نالم زغم چون مستمندان اگر صد باغبان خصمى نمايد * مدام آيم به گلزار تو خندان خور از خورشيد رويت شرم دارد * مه نو زابرويت آزرم دارد به شهر و كوه و صحرا هر كه وينم * زبان دل به وصفت گرم دارد غم عشق تو كى در هرسرآيو * همانى كى به هر بوم و برآيو زعشقت سرفرازان كام يابند * كه خور اوّل به كهساران برآيو بيا تا دست از اين عالم بداريم * بيا تا پاى دل از گل برآريم بيا تا بردبارى پيشه سازيم * بيا تا تخم نيكويى بكاريم دلا غافل زسبحانى چه حاصل * مطيع نفس شيطانى چه حاصل بود قدر تو افزون از ملايك * تو قدر خود نمىدانى چه حاصل دلا نامرده آسايش نبينى * كه مو تا جان ندادم وانرستم « 1 »
هامش
( 1 ) . رياض العارفين ، ص 157 .