برترين صفتى كه براى مؤمن اميد مىرود ، اين است كه بيمناكترين مردم نسبت به خود و اميدوارترين نسبت به هرمسلمان باشد [ و در نتيجه خود را از همه به هلاكت نزديكتر ببيند ] .
- « إنّى أدركتُ العلماء وقد استغنوا بعلمهم عن أهل الدنيا ، و لم يستغنِ أهل الدنيا بدنياهم عن علمهم ، فلمّا رأوا ذلك قدموا بعلمهم إلى أهل الدنيا ، و لم ينَلهم أهلُ الدنيا من دنياهم شيئاً . »
همانا من دانشمندانى را درك كردهام كه به علمشان از اهل دنيا بىنياز شدند ، ولى اهل دنيا با دنيايشان از علم ايشان بىنياز نبودند ، پس چون [ آن دانشمندان وضع را ] اينگونه ديدند ، با علمشان به سوى اهل دنيا رفتند ، ولى اهل دنيا از دنيايشان به آنها چيزى ندادند .
- « نظرتُ فى الرزق فوجدتُه شيئين : شىء هو لى ، له أجل ينتهى إليه ، فلن أعجلَه ولو طلبتُه بقوّة السموات والأرض ؛ وشىء لغيرى فلم يُصيبنى فيما مضى فأطلبه فيما بقِى ؛ فشىء يمنع مِن غيرى كما شىء غيرى يمنع منّى ، ففى أىّ هذين أفنى عُمرى ؟ »
در رزق و روزى نگريسته و تأمّل نمودم و آن را دو چيز ديدم ؛ [ يكى ] چيزى كه براى من است و براى آن سرآمد و مدّت زمان معيّنى مىباشد ، پس من هرگز نمىتوانم زودتر به آن برسم ، هرچند كه آن را با توان و قدرت آسمانها و زمين طلب كنم و چيز ديگرى كه براى غير من است ، كه درگذشته به من نرسيده ، تا آن را درآينده طلب كنم ؛ بنابراين چيزى از غير من از من منع مىشود ، همانطور كه چيزى از غير من منع مىشود ، پس در كداميك از اين دو عمرم را از بين ببرم ؟
- « إن كان يغنيك ما يكفيك فأدنى عيشك يُكفيك ، وإن كان لا يغنيك ما يكفيك ، فليس فى الدنيا شىء يغنيك . »
اگر آن چهكفايت مىكند بىنيازت كند ، كمترين گذران زندگى تو را بس خواهد بود و اگر به اندازهى كفايت تو را بىنياز نكند ، هيچ چيز در دنيا تو را بىنياز نخواهد نمود . « 1 »
هامش
( 1 ) . شبيه به اين كلام ، گذشت .