حكايت
- روزى مىگذشت ، از بامى طشت خاكسترى بر سرش ريختند ، دوستانش غضبناك شده و خواستند ريزنده خاكستر را بيازارند . وى گفت : هزار شكر بايد كرد كسى كه سزاوار بوده آتش بر سر او ريزند ، خاكستر به سرش ريختهاند ، آن را به اين مصالحه كردهاند .
- روزى جوانى بىپروا مىگذشت ، ربابى در دست و سرمست ، چون چشمش به وى افتاد آلات نواخت خود را پنهان كرد ، ابوعثمان از سر شفقت نزد وى رفته و گفت :
ناراحت مشو ، ما همه با يكديگر برابريم .
جوان چون اين اخلاق بديد فوراً تائب گشت . ابوعثمان وى را به مجلس سالكين فرستاد و خود با خداى در مناجات شد كه : پروردگارا ! اين اندازه از من ، باقى هم از تو .
آن جوان به طريقى منقلب شد و اسرار الهى در قلب وى فرود آمد كه ابوعثمان انگشت حيرت در دهان گرفت و با ابوعثمان مغربى گفت : در رشك مىسوزم ، هرچه ما به عمر دراز طمع مىكرديم رايگان به سرّ اين جوان درافكندند . اگر معده او را بشكافيم هنوز بوى خمر از آن مىآيد . تا بدانى كه كار به عنايت ازل است نه عمل و كار ، كِشش است نه كُوشش ، كار سابقت است نه عاقبت ، كار خالق است نه خلق .
گفتار
- پيوسته در طفوليّت دلم از حقيقت چيزى مىطلبيد و پيوسته برآن بودم كه : آيا مىشود جز اين كه عموم مردم برآنند چيز ديگرى نباشد ؟ [ با خود مىگفتم : ] حتماً شريعت را اسرارى است جز اين ظاهر .
- « من أمّر السنّة على نفسه قولًا وفعلًا ، نطق بالحكمة ؛ و من أمّر الهوى على نفسه ، نطق بالبدعة ، لقوله تعالى :
وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا
« 1 » . »
هامش
( 1 ) . سورهى نور ، آيهى 54 .