إذ اشتدّ شوقى ، هام قلبى بذكره * و إن رمت قُرباً من حبيبى ، تقرّبا
هنگامى كه شوقم شديد مىشود ، قلبم به يادش متحير مىشود و قصد مىكند كه به محبوبم
نزديك شود .
و يبدو فأفنى ، ثمّ أحيا به له * و يسعدنى ، حتّى ألذّ و أطربا
و محبوب ظاهر مىشود و فانى مىكند ، سپس به او برايش زنده مىشوم و مرا سعادتمند
مىكند تا اين كه لذّت برم و خوشحال شوم .
نزديك رفته و گفتم : اى كنيزك ! آيا از پروردگار شرم نمىكنى كه در چنين مكانى اين گونه اشعار را مىخوانى ؟ به من نظرى كرد و گفت : اى جنيد !
لولا التّقى لم ترنى * أهجر طيب الوسن
اگر تقوى نبود نمىديدى كه من از پاكيزگى [ لذّت ] خواب دورى كنم .
إنّ التُّقى شَرَدنى * كما ترى عن وطنى
همانا تقوى مرا همان گونه كه مىبينى از وطنم دور كرده است .
أفرّ من وجدى به * فحبّه هيمنى
چون او را به او يافتم ، فرار مىكنم ، پس محبتش مرا متحيّر ساخته .
سپس گفت : اى جنيد ! به طواف خانه آمدهاى ، و يا صاحب خانه ؟ گفتم : طواف خانه .
سر خود به طرف آسمان بلند كرد و گفت :
« سبحانك ! ما أعظم مشيّتك فى خلقك ! خلق كالأحجار يطوفون بالأحجار . »
منزّهى تو ، چه قدر ارادهات در مخلوقات بزرگست ، افرادى كه مانند سنگ هستند بر سنگها طواف مىكنند .
پس اين ابيات را بخواند :
يطوفون بالأحجار ، يبغون قربةً * إليك ، و هم أقسى قلوباً من الصّخر
بر سنگها طواف مىكنند در حالى كه نزديكى به تو را طلب مىكنند و حال آن كه قلبشان
سنگينتر از سنگ است .