تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما باد . پدر و مادرم فداى اين چهره‌ها ! هنگامى كه شما را مىبينم به ياد رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - مىافتم ، من در مدينه ميلى ندارم تا به غير شما دل ببندم و همسايگى من در مدينه بر عثمان سنگين بود ، همانطور كه بر معاويه در شام سنگين است . پس قسم خورد كه مرا به شهرى تبعيد كند و از او خواستم كه بكوفه‌ام فرستد ، پس گمان شد كه مىترسد مردم كوفه را بر برادرش بشورانم و اوضاع را فاسد كنم و به خداوند قسم ياد كرد كه مرا به شهرى روانه كند كه نه مونسى در آن ببينم و نه صدايى را در آن بشنوم و به خدا قسم من جز خداوند - عزّوجلّ - مصاحبى نمىخواهم و با او وحشتى ندارم ، « كفايت مىكند مرا خداوندى كه جز او خدايى نيست ، بر او توكّل كردم و او پروردگار عرش بزرگ است » و درود خدا بر آقاى ما محمّد و خاندان پاكيزه‌اش . - امام يازدهم از پدرش ، او هم ، از پدرش - عليهم‌السّلام - نقل فرمود كه : ابوذر غفارى از برجستگان صحابه‌ى رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - بود . روزى خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد : من در حدود شصت گوسفند دارم و نمىخواهم به آن‌ها متوجه باشم ، تا از درك حضورتان محروم گردم و [ از طرفى ] نمىخواهم آنان را به چوپانى ديگر بسپارم كه مبادا به آن‌ها ظلم روا دارد . تكليف من چيست ؟ حضرت - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - فرمود : به گوسفندان خود رسيدگى كن . امام - عليه السّلام - مىگويد : روز هفتم خدمت رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - آمد . حضرت فرمود : با گوسفندانت چه كردى ؟ عرض كرد : قصّه عجيبى برايم پيش آمد . فرمود : بگو . عرض كرد : نماز مىخواندم ، گرگ به گوسفندان حمله كرد ، با خود گفتم : پروردگار نماز و گوسفندانم او است ، نماز را بر گوسفندانم مقدّم داشتم . شيطان مرا وسوسه كرد كه : نماز مىخوانى و گرگ را بر گوسفندانت روا مىدارى و براى دنياى خود چيزى باقى نمىگذارى ؟ در دل جواب شيطان را اين گونه دادم كه : توحيد به خدا