- چون عثمان ، اباذر را به طرف ربذه « 1 » فرستاد [ و تبعيد نمود ] ، اميرالمؤمنين و عقيل و حسن و حسين و عمّار بن ياسر - عليهمالسّلام - وى را بدرقه كردند . چون خواستند با وى وداع كنند ، اميرالمؤمنين - عليه السّلام - به وى فرمود :
« يا أباذر ! إنّك غضبتَ للَّه - عزّوجلّ - ؛ فارجُ مَن غضبتَ له ، إنّ القوم خافوك على دنياهم ، و خفتَهم على دينك ، فأرحلوك عن الفناء ، وامتحنوك بالبلاء ، و واللَّه لو كانت السّموات والأرض على عبد رتقاً ، ثمّ اتّقى اللَّه - عزّوجلّ - ؛ جعل له منها مخرجاً ؛ فلا يؤنِسُك إلّاالحقّ ، و لا يُوحِشُك إلّاالباطل . »
اى اباذر ! همانا تو براى خداوند - عزّوجلّ - غضب كردى ، پس نسبت به كسى كه برايش غضب كردى اميدوار باش ، مردم بر دنيايشان از تو مىترسند و تو از ايشان بر دينت مىترسى ، از اطراف تو كوچ كردند و تو را به مصائبى امتحان نمودند و گرفتار ساختند . به خدا قسم اگر آسمانها و زمين بر بندهاى بسته شود ، اما او خداوند - عزّوجلّ - را حفظ كند ، پروردگار برايش راه فرارى از آنها قرار مىدهد ، پس بايد كه جز حق با تو مونس و همدم نشود و جز باطل تو را به وحشت نيندازد .
پس از آن عقيل گفت :
« يا أباذر ! أنت تعلم أنّا نحبّك ، و نحن نعلم أنّك تحبّنا ، و أنتَ قد حفظتَ فينا ما ضيّع النّاس إلّاالقليل ، فثوابك على اللَّه - عزّوجلّ - ، و لذلك أخرجك المخرجون ، و سيّرك المسيرون ، فثوابك على اللَّه - عزّوجلّ - ؛ فاتّق اللَّه ، و اعلم أنّ استعفائك البلاء من الجزع ، واستبطائك العافية من اليأس ، فدَع اليأس والجزع ، و قل حسبى اللَّه ، و نعم الوكيل ! »
اى اباذر ، تو مىدانى كه ما تو را دوست داريم و ما مىدانيم كه تو ما را دوست دارى و حفظ كردى براى ما آن چه را كه مردم - جز اندكى - آن را ضايع كردند ،
هامش
( 1 ) . رَبَذه : روستايى در نزديكى مدينه منوّره .