و چون سالك دل از بند هوا و هوس بيرون كرد و مجرَّد گشت ، وادى پنجم آشكار مىشود كه :
منزلِ تجريد وتحسين اين بُوَد * سالك اين جا در خورِ تحسين بود
گر يكى هستى در آن جا گر هزار * آن هزاران ، يك بود نيكو شمار
پس از اين وادى ، وادى حيرت پيش مىآيد كه وادى ششم است :
وادى ششم ، وادى حيرت :
مرد اين رَهْ دايماً گريان بود * روز و شب ، با درد و با افغان بود
آن چنان حيران بود آن مردِ راه * كه نداند دَيْر را از خانقاه
او نمىداند كه خود را در كجاست * يا رونده يا نشسته يا به پاست
گر بپرسند اى برادر ! حال او * خود نمىداند ز خود افعال او
گويد اصلًا من نمىدانم خويش را * چيست از پس ، من ندانم پيش را ؟
عاشقم زارم ، نمىدانم چيم * دلبر من كيست ، عاشق بركيم
آن چنان پُر گشتهام از عشقِ دوست * تا نمىدانم منم ، يا جمله او است
پس از گذشتن از وادى حيرت ، وادى فنا پيش مىآيد كه وادى هفتم آست :
وادى هفتم ، وادى فنا :
اندر اين وادى بود غالب كلال * باشد اين جا بلبل دل گنگ و لال
اندر اين وادى ، همه فقر وفناست * فكر هستى اندر اين وادى خطاست
سالكان را اندر اين جا بود نيست * جز وجود حق دگر موجود نيست
چون از آن منزل به خود بازش دهند * از جناب حق ، بسى رازش دهند