- كسى از وى در حالى كه او را زجر مىكردند وصيّتى خواست ، گفت : نفس را به چيزى بدار والّا او تو را مشغول كند به چيزى كه ناكردنى است ، با خويش بودن كار اقويا است .
- پسرش گفت : اى پدر ! مرا وصيّتى كن . گفت : اى پسر ! وصيّت من آن است كه چون جهانيان در اعمال كوشند ، تو در چيزى كوش كه ذرّهاى از آن از همه اعمال جنّ و انس نيكوتر باشد و آن نيست مگر ذرّهاى از علم حقيقت .
- آخرين سخن وى اين بود :
« حبّ الواحد إفراد الواحد ، حبّ الواحد إفراد الواحد . »
محبت موجود يگانه ، تنها دانستن او است [ محبت موجود يگانه ، يگانه واحد - انسان - است براى خود ] .
و اين آيه برخواند :
يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِها وَ الَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ
« 1 » كسانى كه به آن ايمان ندارند شتابزده آن را مىخواهند ، و كسانى كه ايمان آوردهاند ، از آن هراسناكند و مىدانند كه آن حقّ است . بدان كه آنان كه در مورد قيامت ترديد مىورزند ، قطعاً در گمراهى دور و درازىاند .
شعر « 2 »
- بينى و بينك إنّى ينازعنى * فارفع بلطفك إنّى من البين
بين من و تو خوديّتم منازعه مىكند ، پس بلطفت خوديّتم را از ميان بردار .
- واللَّه ، ما طلعت شمس و لا غربت * إلّا و ذكرك مقرون بأنفاسى
هامش
( 1 ) . سورهى شورى ، آيهى 18 .
( 2 ) . اين ابيات منسوب به اوست .