كف پاى آن سرپوشيده بودمى ! پرسيدند : آن كه پيوسته ياد از او مىكنى كيست ؟ گفت :
روزى وقتم خوش بود ، قدم در بيابان نهاده مىرفتم تا به ديار كفر رسيدم . قصرى ديدم ، بر كنگرههاى آن 300 سر آدمى آويخته بود . پرسيدم : اين چيست ؟ و اين قصر از آنِ كيست ؟ گفتند : از فلان ملِك ، دخترى دارد كه ديوانه شده است . در دلم گذشت زيارتش كنم . چون قدم به قصر نهادم و مرا نزديك ملِك بردند ، پرسيد : تو را اين جا چه كار است ؟ گفتم : شنيدم دخترى ديوانه است ، آمدهام تا وى را علاج كنم . گفت : به كنگرههاى قصر نگاه كن . گفتم : نظر كردم . گفت : اين سرهاى كسانى است كه دعوى طبابت او را كردهاند و عاجز ماندهاند . پس دستور داد تا مرا نزد دختر بردند ، چون مرا ديد ، گفت :
مقنعه بياوريد ، تا سر خود بپوشم . پرسيدند : چندين طبيب آمدند ، از هيچ كس روى نپوشيدى . چگونه است كه از اين روى مىپوشى ؟ گفت : آنها مرد نبودند ، اين مرد است كه اكنون در آمد . گفتم : « السّلام عليك » گفت : « عليك السّلام » اى پسر خوّاص ! گفتم : چون دانستى كه پسر خوّاصم ؟ گفت : آن كه تو را به ما راه نمود ، شناختن تو را نيز به ما الهام كرد . نشنيدى : « المؤمن مرآة المؤمن . » ؛ ( مؤمن آينهى مؤمن است . ) آينه چون بىرنگ باشد ، هر نقشى در آن نمايد . اى پسر خوّاص ! دلى دارم پر درد ، هيچ شربتى دارى كه اين دل را به او تسكين باشد ؟ اين آيه بر زبانم جارى شد كه :
الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
« 1 » همان كسانى كه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ياد خدا آرام مىگيرد . آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد .
چون اين آيه بشنيد ، آهى بزد و بيهوش شد . چون به هوش آمد ، گفتم : اى دختر ! برخيز تا به ديار اسلام برويم . گفت : اى شيخ ! در ديار اسلام چيست ؟ گفتم : در آن جا كعبهاى است معظّم . گفت : اى ساده دل ! اگر كعبه را ببينى مىشناسى ؟ گفتم : بلى ، گفت بر بالاى سر من نظر كن ، چون نگريستم ، كعبه را ديدم بر بالاى سر او طواف مىكرد . گفت :
هامش
( 1 ) . سورهى رعد ، آيهى 28 .