( 1053 ) دو جاريه مجهوله
ذوالنّون مصرى - متوفى به سال 248 - گويد : در كنار دريا سير مىكردم ، در آن حال جاريهاى را ديدم كه لباس پشمين در برداشت و به آواز حزين مىناليد ، و هر لحظه اندوه و زارى او بيشتر مىشد ، تا آن گاه كه فريادى بلند بر كشيد و بيهوش بر زمين افتاد .
پس از ساعتى سربرداشت ، و روى خود را به آسمان كرد و گفت :
« سيدى ! لك تُقرّب المتقرّبون فى الخَلوات و لعظمتك سبّحت الحيتان فى البحار الزّاخرات ، و لجلال قدسك تصافقت الأمواج المتطالمات ، أنت الّذى سجد لك اللّيل ، و ضوء النهار ، والفلك الدّوّار ، والبحر الزّخّار ، والقمر النوّار ، والنّجم الزّهّار ، و كلّ شىء عندك بمقدارٍ ؛ لِأنّك العلِىّ و القهّار . »
مولاى من ! مقربان در خلوتها به تو نزديكى مىجويند و ماهيان در درياهاى عميق براى عظمتت تسبيح مىكنند و امواج متلاطم دريا به خاطر جلال قدست مضطربند . تو كسى هستى كه شب و نور روز و فلك دوار و درياى عميق و ماه نورانى و ستارهى درخشنده و هر چيزى كه نزد تو اندازهاى دارد براى تو سجده مىكند ، زيرا تو بزرگ و قهّارى .
پس از آن اين ابيات برخواند :
احبّك حبّين : حبّ الوداد * و حبّاً لِانّك أهل لِذاكا
تو را دو گونه دوست دارم محبت دوستى و محبتى به خاطر اين كه تو اهل محبّتى .
فأمّا الذى هو حبّ الهوى * فحبٌّ شغلتُ به عن سواكا
پس آن محبتى كه براى ميل بتوست ، محبّتى است كه با آن از غير تو مشغولم .
و أمّا الّذى أنت أهل له * فكشفك للحُجب حتّى أراكا
و اما آن محبتى به خاطر آن است كه تو اهل آن هستى ، [ و نتيجهاش ] برداشتن پردههاست
تا اين كه ببينمت .