( 1052 ) جاريه مجهوله
محمّد بن مبارك گويد : وقتى در بعضى از كوهها سير مىكردم ، شخصى را ديدم ، نزديك رفتم ، ديدم زنى است با جامهى پشمين . سلام كردم . پرسيد : كيستى و از كجايى ؟ گفتم : مردى غريب و رهگذر ، گفت : چگونه خواهد بود كه تو را دل به سوى آقاى خود باشد ، با آن حال ترس از غربت داشته باشى ؟ او مونس افتادگان و ضعفا است و محدّث فقرا . از كلام وى مرا گريهاى سخت روى داد . پرسيد : سبب گريهى تو چيست كه طعم دوا را نچشيده ، تغيير حالت برايت پيدا شد ؟ گفتم : عليل را حالت بدين سان است ، چون طعم عافيت چشد . سپس درخواست نصيحتى كردم . اين ابيات را بخواند :
دنياك غرّارة فذرها * فإنّها مركب جموح
دنياى تو گول زننده است پس آن را رها كن ؛ زيرا آن مركبى عصيانگرست .
دون بلوغ الجهول منها * مُنيتَه نفسه تطوح
شخص جاهل پيش از اين كه آرزوى خود را از آن برآورد ، جان خود را به هلاكت
مىاندازد .
لا تركب الشّرّ ، فاجتنبه * فإنّه فاحش قبيح
سوار بر مركب شر مشو و از آن دورى كن ؛ زيرا آن كار زنندهى قبيحى است .
والخير فأقِدم عليه ، تُرشَد * فإنّه واسع فسيح
بر كار خير اقدام كن تا هدايت يا بى ؛ زيرا آن وسيع و با مجال است .
گفتم : زياده فرما . گفت : « سبحان اللَّه » اين قدر تو را بس نيست ؟ گفتم : خير . گفت :
« حبّ ربّك شوقاً إلى لقائه ؛ فإنّ له يوماً يتجلّى فيه لِاوليائهِ . »
محبت پروردگارت به خاطر اشتياق به لقاء او ؛ زيرا براى او روزى است كه در آن براى اوليائش تجلى مىكند . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : ضمن ترجمه محمّد بن مبارك . اختلافى در نقل اين حكايت بود كه از ذكر آن خوددارى شد .