چيزى نخواهى در مقابل چيزى ، واى بر تو اى ذواالنون ! مىخواهم بر او قسم بخورم كه در طلب امر مطلوبى بيست سال كوشيدم ، اما از او حيا كردم ، زيرا ترسيدم كه مانند اجير بد باشم كه وقتى عمل را انجام مىدهد مزد مىخواهد و لكن به خاطر تعظيم او براى عظمت و عزت جلالش عمل مىكنم . ذواالنون گفت : سپس آن زن گذشت و مرا رها كرد . « 1 »
( 1050 ) جاريه مجهوله
ذوالنّون مصرى - متوفى به سال 248 - گويد : وقتى در سفرى از سفرهاى خود زنى را ديدم با جُبّه و مقنعه پشمين كه در صحرا عبور مىكند ، چون به او رسيدم ، گفتم : با تنهايى ارادهى كجا دارى ؟ زنان را بيابان گردى و سياحت جايز نباشد . گفت : اى مغرور ! سير و سياحت من به سوى او است ، مگر نخواندهاى كتاب خداى را كه مىفرمايد :
أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا
« 2 » مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد ؟
از اين كلام وى دانستم دانشمند است . گفتم : چيزى از وى سؤال كنم . پرسيدم :
« بأىّ شىءٍ عرفتِ اللَّه ؟ »
به چه چيز خدا را شناختى ؟
گفت :
« عرفتُ اللَّه باللَّه ، و عرفتُ ما دون اللَّه بنور اللَّه . »
خدا را به او شناختم و غير خدا را با نور او شناختم .
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ذوالنّون .
( 2 ) . سورهى نساء ، آيهى 97 .