در كوى عشق خاك شو اى دل ! كه خاك بود * آن كش نصيب ، جرعهى كاس الكرام شد
خيمهى سلطنتش را كه نگنجيد به عرش * در فضاى دل آشفته و ويرانه زدند
شخص انسان شد در امكان ، محرم اسرار عشق * كاندرين ويرانه ، يك گنج و يكى ديوانه شد
گفتم : از جور خيالت ، خانهى دل شد خراب * گفت : چون گردد خراب اين خانه ، معمارى شود
دارم اين يك بيت از رندى كه يك گردون خرد * بودش اندر سر ، و ليكن در نظر ديوانه بود
هر چه مىگفتند مردم ، هر چه مىگفتيم ما * يك قدم چون پيش بنهادم ، همه افسانه بود
انديشه را ز دل نبرد جز شراب عشق * آتش ، علاج خانهى زنبور مىكند
مكن انكار كه از همت مردان چه عجب * مور بودم ، نفَس پير سليمانم كرد
خضر وقت آمد و از لطف ، به يك باره خلاص * ناگه از پيروى غول بيابانم كرد
مردهاى بودم پوسيده تن اندر به كفن * نفحهى عيسوى آمد ، همه تن جانم كرد
آدمى نيستم ار شاكر نعمت نبوَم * ديو بودم ، كرم و لطف تو انسانم كرد