تو مگو زاد و توشه همره نيست * لطف او توشه ، همّتِ او زاد
چنان ديوانه و بىهوش و مستم * كه از مستى نمىدانم كه هستم
چو موج افتان و خيزان مىروم مست * ولى بحرم اگر در خود نشستم
چو گردم گرد صحرا ليك اگر باد * نشيند از سرم چون خاك پستم
چو ماهى مىروم با سر ، سوى بحر * گر اين صياد بگذارد زِشَستم
ز بام خود به دام خود فتادم * گر از قيد خودى جستم ، برَستم
بندهام ، بنده ، ولى بىخردم * خواجه با بىخرَدى مىخردم
خواجه خود ديد و پسنديد و خريد * بود آگاه ز هر نيك و بدم
بندهام ، بنده كه از فرمان ، سر * نكشم ، خواجه به هر سو كشدم
ز آبادى به ويرانى رسيديم * ز دانايى به نادانى رسيديم
به كوى نيستى از راه هستى * به درويشى ، ز سلطانى رسيديم
بسى منزل كه طى شد تا در اين راه * به اوّل گام حيرانى رسيديم
دليل راه ما شد كُفر زلفش * به آيين مسلمانى رسيديم
به كوى مى فروشم بار دادند * رهم سوى در خمّار دادند
در ميخانه بر رويم گشودند * به دستم ساغر سرشار دادند
به يك ساغر شب دوشم رهايى * زبار خرقه و دستار دادند
هزاران بار از دوشم نهادند * پس آنگه ره بدان دربار دادند
همچنين مىسرايد :
- خواهى كه بدانى مثَل عارف و عاشق * يك نِى تهى از خويش و يكى پر ز شكر شد
آن را سخن آمد به مذاق همه شيرين * اين از همه وارسته و بىبيم و حذر شد