تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
تو مگو زاد و توشه همره نيست * لطف او توشه ، همّتِ او زاد چنان ديوانه و بىهوش و مستم * كه از مستى نمىدانم كه هستم چو موج افتان و خيزان مىروم مست * ولى بحرم اگر در خود نشستم چو گردم گرد صحرا ليك اگر باد * نشيند از سرم چون خاك پستم چو ماهى مىروم با سر ، سوى بحر * گر اين صياد بگذارد زِشَستم ز بام خود به دام خود فتادم * گر از قيد خودى جستم ، برَستم بنده‌ام ، بنده ، ولى بىخردم * خواجه با بىخرَدى مىخردم خواجه خود ديد و پسنديد و خريد * بود آگاه ز هر نيك و بدم
بنده‌ام ، بنده كه از فرمان ، سر * نكشم ، خواجه به هر سو كشدم ز آبادى به ويرانى رسيديم * ز دانايى به نادانى رسيديم به كوى نيستى از راه هستى * به درويشى ، ز سلطانى رسيديم بسى منزل كه طى شد تا در اين راه * به اوّل گام حيرانى رسيديم دليل راه ما شد كُفر زلفش * به آيين مسلمانى رسيديم به كوى مى فروشم بار دادند * رهم سوى در خمّار دادند در ميخانه بر رويم گشودند * به دستم ساغر سرشار دادند به يك ساغر شب دوشم رهايى * زبار خرقه و دستار دادند هزاران بار از دوشم نهادند * پس آنگه ره بدان دربار دادند
همچنين مىسرايد :
- خواهى كه بدانى مثَل عارف و عاشق * يك نِى تهى از خويش و يكى پر ز شكر شد آن را سخن آمد به مذاق همه شيرين * اين از همه وارسته و بىبيم و حذر شد
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 173 | الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)