متوجّه شد و گفت :
« حبّى له هيّمنى ، و شوقى إليه هيّجنى ، و وجدى به أفردنى . »
دوستى به او سرگشتهام نمود و شوقم به او به وجودم هيجان بخشيد و اندوهم [ از دورى او ] مرا تنها و مجرّد نمود .
سپس گفت : اى ذوالنّون ! از سخن ديوانگان تعجّب كردى ؟ گفتم : بلى در عجب و حيرتم . اين بگفت و از نظر من غايب گشت .
( 1159 ) جوان مجهول
ابوالسرى ، منصور بن عمّار ، معاصر سفيان بن عيينه - متوفى به سال 198 - نقل مىكند : وقتى در تاريكى شب از مكانى مىگذشتم ، جوانى را مشغول عبادت ديدم كه در مناجات خود مىگفت :
« إلهى ! ما أردتُ بمعصيتى مخالفتَك ، و لقد عصيتُك إذ عصيتك ، و ما أنا بنكالك جاهل ، و لكن خطيئة عرفتُ ، و أعاننى عليها شقائى ، و غرّنى سترك المُرخى ، و قد عصيتُك بجهدى ، و خالفتك بجهلى ، فالآن من عذابك مَن يستنقذنى ؟ و بحبل من أتّصل إن أنت قطعتَ حبلك منّى ؟ واشباباه ! واشباباه ! »
خدايا با معصيتت مخالفت تو را نمىخواستم و به تحقيق معصيتت كردم ، هنگامى كه معصيتت مىكردم به عذاب تو جاهل نبودم و لكن خطيئهاى عارض شد و شقاوتم مرا بر آن كمك كرد و پوشش طولانى تو نيز مرا مغرور نمود و با تلاشم معصيتت كردم و با جهلم مخالفتت نمودم . پس اكنون از عذابت چه كسى مرا نجات دهد و به ريسمان چه كسى دست بزنم اگر تو ريسمانت را از من قطع كنى ؟ واى بر جوانيم ! واى بر جوانيم !