« كنتُ أسير فى بعض حيطان البصرة ، فرأيتُ شابّاً مريضاً أشعثَ أغبرَ مستقبلًا للقبلة يقول قرّة عينى طال شوقى اليك و ما آن أن القاك ؟ فإلى متى تحبسنى عنك ؟ فقلتُ : يا شابّ ! هذا الوقت الّذى يطلب فيه الأحبّة محبوبهم ، فقال :
الحبيب فى كلّ الأوقات موجود ليس بمفقود ، بل هذا الوقت الّذى تظهر الأحبّة احتراقهم بحبيبهم ، و يكشف المشتاقون كتمان سرائرهم بهيجان نيران الاشتياق إلى مناهم . »
در يكى از باغهاى بصره مىگشتم ، جوانى مريض ، ژوليده و غبارآلود را ديدم كه روى به قبله ايستاده و مىگويد : اى نور چشم من ، مدت بسيارى است كه مشتاق توام ، آيا وقت آن نرسيده است كه تو را ملاقات كنم ؟ تا كى مرا از ديدار خود محروم مىكنى ؟ به او گفتم : اى جوان ، اين زمان شايسته است كه دوستان ، محبوب خود را طلب كنند . گفت : محبوب در تمامى اوقات موجود است و هيچ گاه مفقود نيست [ تا او را بطلبند ] . بلكه اين زمان وقت آن است كه دوستان ، سوز خود را به محبوبشان آشكارا كنند و مشتاقان ، اسرارى را كه كتمان كردهاند ، و آتش اشتياق خود را براى رسيدن به آرزويشان برانگيخته و اظهار كنند .
( 1147 ) جوان مجهول
طاهر مقدّسى - قرن سوّم - حكايت اين جوان را ذكر مىكند ، رجوع شود به ترجمهى مقدّسى . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال مقدسى .