( 1139 ) جوان ضعيف اندام
يكى از صلحا نقل مىكند : در يكى از سفرها در بين راه جوانى ضعيف اندام را ديدم كه پاهايى باريك داشت ، مىگريست و مكرّر مىگفت :
« وا شوقاه ! لمن يرانى و لا أراه . »
چه قدر مشتاقم نسبت به كسى كه مرا مىبيند و من او را نمىبينم .
نزديك رفته ، گفتم : كيستى و اين چه حالت است ؟ اين دو بيت را بخواند :
ولى جبيب بلا كيف و لا شِبه * ولى مقام بلا رَبع و لا خيم
من محبوبى دارم كه نه چگونگى دارد و نه همسانى ، و من خود در جايگاهى هستم كه نه
سر سبز است و نه خيمه دارد .
أتيتُ من دار عشق لا امثلها * مِن عند مَن لم أطقُ شرحاً له بفم
آمدم به خانهى عشقى كه نمونهاى برايش نمىيابم از طرف كسى كه با زبان طاقت شرحش
را ندارم .
چون كلامش بدين جا رسيد ، فريادى زد و بيهوش بر زمين افتاد . نزديك رفتم ، ديدم از دنيا رفته است .
( 1140 ) جوان مجهول
ذوالنّون مصرى - متوفى به سال 248 - مىگويد : سالى به حج مشرّف شدم ، راه را گم كردم ، نه آبى داشتم كه بياشامم و نه زادى تا به آن رفع گرسنگى كنم و نزديك بود هلاك شوم . در اين هنگام نظرم به محلّ عبادت و محرابى افتاد ، گويا كسى آن را براى عبادت