خاطبنى الحقُّ من جنانى * فكان وعظى على لسانى
حضرت حق از طريق دلم مرا مورد خطاب قرار داد و لذا پند و اندرز بر زبان من
جارى شده است .
قرّبنى منه بعدَ بُعدٍ * و خصَّنى اللَّه واصطفانى
بعد از دور بودن [ بسيار من از او ] به خود نزديكم گردانيد ، و خداوند مرا
مخصوص و از ويژگان درگاه خود قرار داد و برگزيد .
أجبتُ لمّا دُعيتُ طوعاً * ملبّياً للّذى دعانى
[ و ] هنگامى كه فراخوانده شدم از روى ميل و اختيار پاسخ [ مثبت ] دادم ، در
حالى كه به كسى كه مرا دعوت نمود آرى و لبيك گفتم .
و خفتُ ممّا جنيتُ قدماً * فوقع الحبّ بالأمانى
و از جنايتهايى كه پيش از اين انجام دادم ، ترس و بيم داشتم ، پس محبّت و
دوستى با آرزوها [ ى من نسبت به حق ] ترس و بيمم را از بين برد .
به صاحب كنيزك گفتم : بهاى او بر من است و زياده نيز مىدهم . آواز برداشت و گفت : وافقراه ! تو از كجا چنين پولى را خواهى داد ؟ تو مرد درويشى . گفتم : تعجيل مكن ، همين جا باش ، تا بهاى وى را بياورم . گريان كنان از پيش آنان رفتم و به خدا سوگند كه يك درم و يك دينار نزد من نبود ، پس شب در تنهايى و متحيّر تضرّع مىكردم و نمىتوانستم چشم بر هم گذارم و مىگفتم : اى پروردگار من ! تو پنهان و آشكار مرا مىدانى ، من اعتماد بر فضل تو كردم ، مرا رسوا مكن . ناگاه كسى در زد . گفتم :
كيست ؟ گفت : يكى از احباب . چون در بگشادم ، مردى را ديدم با چهار غلام و شمعى در دست . گفت : اى استاد ! اجازه مىدهى داخل شوم ؟ گفتم : آرى ، چون در آمد ، گفتم :
كيستى ؟ گفت : احمد بن مثنّى ، به خواب ديدم ، هاتفى مىگويد : پنج بدره بردار و پيش سرّى بره و نفس وى را به آن خوش كن تا تحفه را بخرد ، كه خدا را با تحفه عنايتى است .