تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
صبر كنم . گفتم : واللَّه ، كه وى از من عاقل‌تر است . ناگاه خواجه وى به تيمارستان آمد و صاحب تيمارستان را گفت : تحفه كجاست ؟ گفت : داخل است و شيخ سرّى نيز نزد او است . با خوشحالى داخل شد و به من سلام كرد و مرا تعظيم بسيار نمود . گفتم : اين كنيزك اولىتر است از من به تعظيم چرا وى را محبوس ساخته‌اى ؟ گفت : از گفتار بسيارى كه مىگويد ، معلوم است عقل وى از دست رفته ، به علاوه نمىخورد ، نمىآشامد و نمىخوابد و مرا نيز نمىگذارد كه بخوابم ، فكر و گريه بسيار مىكند . تمام بضاعت من او است ، به 20000 درهم وى را خريدارى كرده‌ام و اميد آن بسته بودم كه از بهاى وى مرا سودى حاصل شود ، چون داراى كمال است . گفتم : آن چيست ؟ گفت : مطربه است . پرسيدم : چند وقت است كه اين ابتلاء براى وى پيدا شده ؟ گفت : يك سال . گفتم : ابتداى آن چه بود ؟ گفت : عوُد در كنار داشت و به اين ابيات تغنّى مىكرد :
و حقّك لانقضت الدّهر عهداً * و لا كدرت بعد الصّفو ودّاً
به حق تو سوگند ، كه هرگز روزگار نمىتواند پيمان [ من با تو را بشكند ] ، و نمىتواند مهر و محبت [ من نسبت به تو ] را بعد از ناب و بىآلايش بودنش ، آميخته و تيره گرداند .
ملأت جوانحى والقلب وجداً * فكيف ألذّ واسئلو و أهدا ؟
اعضا و جوارح و دل من از وجد و محبّت [ تو ] پر شده است . پس چگونه [ از چيزى غير تو ] لذت برده و تو را فراموش كنم و آرام و ساكن باشم .
فيامن ليس بى مولىً سواه ! * أراه تركتَنى فى النّاس عبداً
پس اى كسى كه براى من مولايى غير تو نيست ! مىبينم كه مرا در ميان مردم به صورت بنده رها كرده‌اى . پس از آن برخواست ، و عود بشكست و به گريه درآمد . ما وى را به محبّت كسى متّهم كرديم اما معلوم شد كه از آن اثرى نبود . يعنى از تحفه پرسيدم : حال چنين است ؟ با دل خسته و زبان شكسته گفت :