چون اين سخن را از او شنيدم ، سجده شكر كردم به خاطر عنايتى كه از نعمت الهى نصيبم گشت . تا صبح منتظر نشستم ، پس نماز صبح بيرون آمدم ، و دست وى [ ابن مثنّى ] را گرفتم و به تيمارستان رفتيم . صاحب تيمارستان چپ و راست مىنگريست ، چون مرا ديد ، گفت : مرحبا ! بيا كه تحفه را نزد خداى تعالى قرب و اعتبار است . دوش ديدم هاتفى آواز داد و گفت :
إنّها منّا ببال * ليس تخلو من نوال
همانا او نزد ما حال و منزلتى دارد و ما به او اعتناء داريم ، و بخشش و عطاى ما
خالى نمىماند .
قرُبت ثمّ ترقّت * و علَّت فى كلِّ حال
نزديك شد سپس ترقّى نمود و برترى يافت ، و از هر حالت و لحاظى اوج
گرفت .
چون تحفه ما را ديد با چشم پر آب با خداى تعالى مناجات مىكرد و مىگفت : مرا در ميان خلق رسوا كردى . در اين هنگام صاحب تحفه گريه كنان از راه رسيد . گفتم :
گريه مكن كه آن چه تو گفتى آوردم با پنج هزار سود . گفت : نه واللَّه . گفتم : به ده هزار .
گفت : نه واللَّه . گفتم : به مثل بهاء سود . گفت : هرگز ، اگر همه دنيا را به من دهى ، قبول نمىكنم ، و وى آزاد است خالصاً للَّه . پرسيدم قصّه چيست ؟ گفت : اى استاد ! دوش مرا توبيخ كردند . تو را گواه مىگيرم كه من از همه مال خود بيرون آمدم و به خداى تعالى پناهنده مىشوم .
« أللّهم ! كن لى بالسعة كفيلًا ، و بالرزق جميلًا . »
خدايا ! تو خود ضامن توسعهى [ زندگى من ] باش ، و روزى زيبايى را عطايم فرما .
روى به ابن مثنّى كردم وى نيز مىگريست ، گفتم : چرا مىگريى ؟ گفت : گوييا خداى تعالى به آن چه مرا به آن خواند ، از من راضى نيست . تو را گواه مىگيرم كه صدقه كردم همه مال خود را خالِصاً للَّهسبحانه . گفتم : چه بزرگ است بركات تحفه بر همه !