أغللتم يدى ، و لم آتِ ذنباً ؟ * غيرَ جَهدى فى حبّه وافتضاحى
آيا دستهاى مرا با زنجير بستهايد ، با آن كه گناهى جز تلاش و كوشش در
محبت او [ محبوبم ] و رسوايىام مرتكب نشدهام ؟ !
أنا مفتونة بحبّ حبيب * لستُ أبغى عن بابه من براح
من به محبت محبوبى فريفته گشتهام ، كه هرگز از در او [ به جاى ديگر ] نمىروم .
فصلاحِى الّذى زعمتم ، فسادى * و فساد [ ى ] الذى زعمتم ، صلاحى
پس صلاحى را كه شما گمان مىكنيد ، [ مايهى ] فساد و تباهى من است ، و
فسادى كه شما گمان مىكنيد ، [ مايهى ] صلاح من است .
ما على مَن أحبَّ مولى الموالى * وارتضاه لنفسه ، مِن جناحى
بر كسى كه آقاى آقايان را دوست بدارد و او را براى خودش برگزيند و به او
خشنود گردد ، گناهى نيست .
سخن وى مرا بسوخت و به اندوه و گريه درآورد ، چون آب چشم من بديد ، گفت :
اى سَرىّ ! اين گريه است بر صفت او ، چون باشد اگر او را بشناسى چنان كه حقِّ معرفت او است . سپس بى خود شد ، چون به خود آمد ، گفتم : اى جاريه ! گفت : لَبّيك اى سَرىّ ! گفتم : مرا از كجا مىشناسى ؟ گفت : جاهل نشدم از آن زمان كه وى را بشناختم . گفتم :
مىشنوم كه به او اظهار محبت مىكنى ؟ كه را دوست مىدارى ؟ گفت : آن كس را كه شناسا گردانيد ما را به نعمتهاى خود و منّت نهاد بر ما به عطاياى خود ، او كه به دلها قريب است و سائلان را مجيب . گفتم : تو را اين جا كه محبوس كرده است ؟ گفت : اى سرّى ! حاسدان با هم يارى كردند . بعد از آن شهقهى بزد كه من گمان كردم جان داده ، چون به خود آمد ، بيتى چند مناسب حال خود خواند . به صاحب تيمارستان گفتم : وى را رها كن . او نيز درخواست من را اجابت نمود و دختر را آزاد ساخت ، گفت : هر جا كه مىخواهى برو . گفت : اى سرىّ ! به كجا روم ؟ مرا جاى رفتن نيست آن كه حبيب دل من است ، مرا مملوك بعضى از مماليك خود قرار داده ، اگر مالك من راضى شود بروم ، و الّا