تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
دردآورتر از فراق و دورى نيافتم .
حسبُ الفراق بأن يفرق بيننا * و أطال ما قد كنتُ منه مودَّعا
فراق راهمين بس كه ميان ما را جدايى افكند ، و آن چه را كه از آن وداع و خداحافظى كرده و بدرود گفته بودم ، طولانى گردانيد . « فلم أنّما لك أن أتيتُ الكعبة مستخفياً ، فلمّا أحسَّ ، تجلَّل بخِمار كان عليه . ثمّ قال : يا ذا النّون ! غَضِّ بصرَك من مواقع النظر ، فإنّى حرام ، فعلمتُ أنّها امرأةً . فقلتُ : يا أمةَ اللَّه ! ممّ يحوى الهمومُ قلبَ المحبّ ؟ فقالت : إذا كانت للتذّكار محاورةً ، وللشّوق محاضرةً . يا ذا النّون ! أما علمتَ أنّ الشّوق يورث السّقام ؛ و تجديد التّذكار يورث الأحزان ؟ ! ثمّ أنشأت تقول : [ عبداللَّه بن داود ] گويد : نتوانستم خود را نگاه دارم تا اين كه مخفيانه نزديك خانه كعبه شدم ، وقتى كه [ وجود مرا ] احساس كرد سرانداز خود را بر چهره انداخت ، سپس گفت : اى ذوالنّون ! چشم از نظرگاه‌ها و چشم اندازها بپوشان ، كه من حرام هستم ، دانستم كه وى زن است ، گفتم : اى كنيز خدا ! چرا همّ و غم و افكار دل عاشق را فرا گرفته و مالك آن مىگردد ؟ گفت : وقتى كه آن‌ها [ دل‌ها ] گفتگوى [ باطنى ] اش ياد [ خدا ] ، و شوق [ حق ] در آن حاضر و آماده باشد . اى ذوالنّون ! آيا نمىدانى كه شوق موجب بيمارىها است ، و تذكّر و ياد آورى ، حزن و اندوه‌ها را به جاى مىگذارد ؟ سپس اين شعر را خواند :
لم أذُق طعمَ وصلك حتّى * زال عنّى محبّتى للأنام
مزه و طعم وصل تو را نچشيدم مگر وقتى كه محبّت من نسبت به مردم از بين رفت . ثمّ قال : ثمّ أنشأت تقول : سپس اين شعر را خواند :
نِعم المحبّ إذا تزايَد وصله * و علت محبّته به عقب وصال