الكعبة ، و إذاً هو يبكى ، و هو يقول فى بكآئه كتمتُ بلآئى من غيرك ، و بحت بسرّى إليك ، واشتغلت بك عمّن سواك ، عجبتُ لمن عرفك كيف يسلو عنك ؟
و لمن ذاق حبَّك ، كيف يصبر عنك ؟ ثم أنشأ يقول :
براى حج به سوى بيت اللَّه الحرام بيرون رفتم ، و در حالى كه مشغول در طواف بودم ناگهان شخصى را ديدم كه به پردههاى كعبه درآويخته و در حالت گريه مىگويد : [ خداوندا ! ] گرفتارى خود را از غير تو پوشاندم و رازم تنها در نزد تو فاش نمودم ، و به غير تو پشت كرده تنها به تو مشغول شدم ، در شگفتم كسى كه تو را شناخت چگونه تو را فراموش مىكند ، و [ تعجّب مىكنم ] از كسى كه محبّت تو را چشيده ، چگونه بر دورى تو صبر و شكيبايى مىكند ؟ سپس اين اشعار را خواند :
ذوّقتَنى طيبَ الوصال فزدتَنى * شوقاً إليك مَخامر الحسَرات
به من وصل پاكيزهى خود را چشاندى پس زياد كردى براى من شوقم را به
تو ، در حالى كه اندوه خود را مىپوشانم .
على نفسه ، فقال : أمهلك ، فما ارعويتَ و ستر عليك فمااستحيتَ ، و سلبك حلاوة المناجاة فما باليتَ ، ثمّ قال : عزيزى ! مالى إذا قمتُ بين يديك ، ألقيتَ علىَّ النُّعاس ، و منعتنَى حلاوة قرّة عينى له . ثمّ أنشأ يقول :
سپس به خودش متوجه شده و گفت : [ خدا ] تو را مهلت داد ولى [ از گناه ] دست برنداشتى ، و [ گناه ] تو را پوشانيد ولى تو شرم و حيا نكردى ، و شيرينى مناجات را از تو گرفت و اعتنا ننمودى . سپس گفت : عزيز من ! چه شده است مرا كه وقتى [ براى عبادت ] در مقابل تو مىايستم مرا گرفتار چرت مىكنى ، و از شيرينى نور چشمم [ نماز ] منع مىنمايى ، سپس اين اشعار را خواند :
أقبل روّعتَ قلبى بالفراق ، فلم أجد * شيئاً أمر من الفراق و أوجعا
دلم را با فراق جدايى [ از خود ] بيمناك و هراسناك گردانيدى ، چيزى تلختر و