بساط رسم را طى كن ، بُراق وهم را پى كن * تو را عزّ خدايى بس ، كه دل دربند فرمانى
برون شو ز آشيان جان ، مكن منزل درين بستان * نگيرد در قفس آرام ، سيمرغ بيابانى
هم چنان در خاك و خون ، غلتانْش بايد جان سپرد * خستهاى كامّيد دارد از نكورويان وفا
روز و شب خونابهاش بايد فشاندن بر درت * ديدهاى كز خاك درگاه تو جويد توتيا
لب تشنه چند باشى ، در ساحل تمنّى ؟ * انداز خويشتن را در بحر بىنهايت
تا گم شود نشانت در پاى بىنشانى * تا دركشد به كامت يك ره نهنگِ حالت
به نور طلعت تو يافتم وجود تورا * به آفتاب ، توان ديد كآفتاب كجاست
ز روى روشن هر ذرّه شد مرا روشن * كه آفتاب رُخت در همه جهان پيداست
شگفت نيست كه دربند زلف توست دلم * كه هر كجا كه دلى هست ، اندرون سَوْداست
به غمزه گر نربودى دل همه عالم * ز عشق تو دل جمله جهان چرا شيداست ؟
بيا و آب رخ از تشنگان دريغ مدار * طريق مردمى آخر ، نه از جهان برخاست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 78
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٧٨