تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
بساط رسم را طى كن ، بُراق وهم را پى كن * تو را عزّ خدايى بس ، كه دل دربند فرمانى برون شو ز آشيان جان ، مكن منزل درين بستان * نگيرد در قفس آرام ، سيمرغ بيابانى هم چنان در خاك و خون ، غلتانْش بايد جان سپرد * خسته‌اى كامّيد دارد از نكورويان وفا روز و شب خونابه‌اش بايد فشاندن بر درت * ديده‌اى كز خاك درگاه تو جويد توتيا لب تشنه چند باشى ، در ساحل تمنّى ؟ * انداز خويشتن را در بحر بىنهايت تا گم شود نشانت در پاى بىنشانى * تا دركشد به كامت يك ره نهنگِ حالت به نور طلعت تو يافتم وجود تورا * به آفتاب ، توان ديد كآفتاب كجاست ز روى روشن هر ذرّه شد مرا روشن * كه آفتاب رُخت در همه جهان پيداست شگفت نيست كه دربند زلف توست دلم * كه هر كجا كه دلى هست ، اندرون سَوْداست به غمزه گر نربودى دل همه عالم * ز عشق تو دل جمله جهان چرا شيداست ؟ بيا و آب رخ از تشنگان دريغ مدار * طريق مردمى آخر ، نه از جهان برخاست