تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
چون ز خود وز ياد خود فارغ شوى * شاهد مذكور گردى بىگمان در اين دريا گليمت شسته گردد * اگر يك بار دست از خود بشويى چو با توست آن چه مىجويى به هر جا * به هرزه گِرد عالم چند پويى ؟ نخستين گم كنند آن گاه جويند * تو چون چيزى نكردى گم ، چه جويى ؟ تو را اندر درون صد خار خارست * از اين بستان گلى هرگز نبويى اوّل قدم از عشق ، سرانداختن است * جان باختن است و با بلا ساختن است اوّل اين است و آخرش دانى چيست ؟ * خود را ز خودى خود بپرداختن است دل در طلب دُنيى ، دون هيچ منه * بر دل غم او ، كم و فزون هيچ منه خواهى كه به بارگاه شاهى برسى * از كوى طلب ، پاى برون هيچ منه
همچنين مىسرايد :
- بيدلى را كه عشق بنوازد * جان او جلوه‌گاه خود سازد دل او را ز غم به جان آرد * تن او را ز غصه بگذارد به خودش آن چنان كند مشغول * كه به معشوق هم نپردازد