چون ز خود وز ياد خود فارغ شوى * شاهد مذكور گردى بىگمان
در اين دريا گليمت شسته گردد * اگر يك بار دست از خود بشويى
چو با توست آن چه مىجويى به هر جا * به هرزه گِرد عالم چند پويى ؟
نخستين گم كنند آن گاه جويند * تو چون چيزى نكردى گم ، چه جويى ؟
تو را اندر درون صد خار خارست * از اين بستان گلى هرگز نبويى
اوّل قدم از عشق ، سرانداختن است * جان باختن است و با بلا ساختن است
اوّل اين است و آخرش دانى چيست ؟ * خود را ز خودى خود بپرداختن است
دل در طلب دُنيى ، دون هيچ منه * بر دل غم او ، كم و فزون هيچ منه
خواهى كه به بارگاه شاهى برسى * از كوى طلب ، پاى برون هيچ منه
همچنين مىسرايد :
- بيدلى را كه عشق بنوازد * جان او جلوهگاه خود سازد
دل او را ز غم به جان آرد * تن او را ز غصه بگذارد
به خودش آن چنان كند مشغول * كه به معشوق هم نپردازد