بود . هم او گويد : مدّتى با وى بودم ، عجايبها از روزگار وى ديدم .
حكايت
نيز صاحب كشف المحجوب مىگويد : پرسيدم كه ابتداى تو چگونه بود ؟ گفت : وقتى از سرخس خارج شدم و به بيابان به شتربانى رفتم و مدّتى آن جا بودم . پيوسته دوست داشتم كه گرسنه باشم و نصيب خويش به ديگران بدهم و اين سخن پروردگار همواره بر دلم مىگذشت كه :
وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ . . .
« 1 » ، و به اهل معرفت نيز اعتقادى داشتم .
روزى شيرى از بيابان آمد و شترى را از آنِ من گرفت و كشت ، آنگاه بر سر بلندى شد و بانگ كرد ؛ هر چه حيوانات و درندگان در آن بيشه بودند ، چون صداى غرش وى را شنيدند دور وى جمع شدند . شير آن شتر را از هم دريد اما خودش هيچ نخورد و بر سر بلندى آمد . همه حيوانات گرگ و شغال و روباه و . . . درافتادند و سير خوردند و آن شير تا همه بازگشتند ، آن گاه آمد و قدرى از آن خورد . روباهى از دور پديد آمد ، شير برگشت و بر بالاى بلندى رفت تا آن روباه نيز آن قدر كه مىخواست خورد و رفت ، بعد از آن شير فرود آمد و باز مقدارى خورد و من از دور نگاه مىكردم . وقت رفتن با زبان فصيح به من گفت : « اى احمد ! ايثار بر لقمه ، كار سگان بود ، نثار مردان ، از تعلّقات بيرون شدن و جان دادن است . » چون اين برهان از او ديدم ، دست از همه كارها بازداشتم .
ابتداى توبهى من اين بود .
( 573 ) احمد خالوى نيشابورى
از برجستگان اهل معرفت و صاحب كرامت است كه در سرخس در قرن 4 يا 5 زندگى مىكرد .
هامش
( 1 ) . سورهى حشر ، آيهى 9 .