تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
- در بند چهارم :
گر به اقليم عشق روآرى * همه آفاق ، گلسِتان بينى بر همه اهل اين زمان به مراد * گردشِ دور آسمان بينى آن چه بينى ، دلت همان خواهد * و آن چه خواهد دلت ، همان بينى بى سر و پا ، گداى آن جا را * سر ز مُلك جهان گران بينى
- در بند پنجم :
يار بىپرده از در و ديوار * در تجلّى است ، يا اولى الأبصار ! شمع جويى و آفتاب بلند * روز بس روشن و تو در شب تار گر ز ظلمات خود رهى ، بينى * همه عالم ، مَشارق الانوار كوروش قايد و عصا طلبى * بهر اين راه روشن هموار پا به راه طلب نه از ره عشق * بهر اين راه ، توشه‌اى بردار شود آسان ز عشق ، كارى چند * كه بوَد نزد عقل ، بس دشوار يارگو بِالغُدُوِّ والآصال * يار جو بِالعَشِىِّ و الأَبه كار صد رهت لَن تَرانى ار گويند * باز مىدار ديده بر ديدار تا به جايى رسى ، كه مىنرسد * پاى اوهام و پايه‌ى افكار باريابى به محفلى كآنجا * جبرييل امين ، ندارد بار اين ره ، آن زاد راه و آن منزل * مرد راهى اگر ، بيا و بيار ورنه اى مرد راه چون دگران * يار مىگو و پشت سر مىخار
- گلشن كويت بهشت خرّم است ، اما چه سود ؟ كز هجوم زاغ ، يك بلبل در اين گلزار نيست