- در بند چهارم :
گر به اقليم عشق روآرى * همه آفاق ، گلسِتان بينى
بر همه اهل اين زمان به مراد * گردشِ دور آسمان بينى
آن چه بينى ، دلت همان خواهد * و آن چه خواهد دلت ، همان بينى
بى سر و پا ، گداى آن جا را * سر ز مُلك جهان گران بينى
- در بند پنجم :
يار بىپرده از در و ديوار * در تجلّى است ، يا اولى الأبصار !
شمع جويى و آفتاب بلند * روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات خود رهى ، بينى * همه عالم ، مَشارق الانوار
كوروش قايد و عصا طلبى * بهر اين راه روشن هموار
پا به راه طلب نه از ره عشق * بهر اين راه ، توشهاى بردار
شود آسان ز عشق ، كارى چند * كه بوَد نزد عقل ، بس دشوار
يارگو بِالغُدُوِّ والآصال * يار جو بِالعَشِىِّ و الأَبه كار
صد رهت لَن تَرانى ار گويند * باز مىدار ديده بر ديدار
تا به جايى رسى ، كه مىنرسد * پاى اوهام و پايهى افكار
باريابى به محفلى كآنجا * جبرييل امين ، ندارد بار
اين ره ، آن زاد راه و آن منزل * مرد راهى اگر ، بيا و بيار
ورنه اى مرد راه چون دگران * يار مىگو و پشت سر مىخار
- گلشن كويت بهشت خرّم است ، اما چه سود ؟
كز هجوم زاغ ، يك بلبل در اين گلزار نيست